جستار نقد از نوع جستار

خوب ولی اشتباه – ج۴۴

خ

مطلبی که در ادامه خواهید خواند یک گلایه با لحن تند است:
گلایه در برابر جهانی که این روزها آدم را به این فکر فرو می‌برد که ارزش زیستن ندارد. نه به خاطر اینکه با قحطی یا جنگ یا حتی حمله‌ی موجودات فرازمینی محاصره شده باشد؛ بلکه چیزی که باعث می‌شود انسان عطای زیستن را به لقایش ببخشد این است که با دستمالی‌کردن و به بازی‌گرفتن و سوءاستفاده‌کردن مفاهیمی که برای به وجودآمدنشان و هویتمند‌شدنشان افراد مواجهات و تجربه‌هایی داشته‌اند که تلاش توان‌فرسای آن‌ها برای به دست‌آوردن آن تجربه در پس درخشان‌بودن کاری که کرده‌اند نمودار است، باعث‌شده‌اند که کیفیت جهانی که امروزه در آن زندگی می‌کنیم تا حد زیادی نازل باشد. درست شبیه کودکانی که با بازی‌کردن و دست‌گرفتن وسایل بنّایی که درخانه‌شان مشغول است، این توهم گنگ برایشان به وجود بیاید که آن‌ها هم به همان اندازه‌ی بنّا می‌توانند بنّا باشند چون که وقتی آن ابزارها را به دست می‌گیرند و آن‌ لباس‌ها را می‌پوشند، در ظاهر به نظر می‌رسد (حتی برای آدم عاقل به نظر هم نمی‌رسد. بهتر است بگوییم اینطور احساس می‌کنند) که آن‌ها هم سهمی دارند از آن شغل و می‌توانند درصفحه‌ی اینستاگرام خود ایموجی دسته‌بیل را هم به بقیه ایموجی‌هایی که نشان‌ می‌دهد چه علایقی دارند (و در سطحی دیگر چه هویتی دارند) اضافه کنند.

تقریباً هشتاد و پنج‌سال از نوشتن مقاله‌ی «در ستایش بطالت» از برتراند راسل می‌گذرد. در این هشتاد و پنج‌سال اتفاق‌های خیلی زیادی افتاده که هرکس که مختصر اطلاعی از تاریخ داشته باشد، می‌تواند تیتروار دست کم پنج یا شش‌تا از بزرگ‌ترین این اتفاقات را بربشمارد اما بزرگترین مسئله‌ای که می‌توان آن را رهگیری کرد این است که بطالتی که به‌نظر می‌رسید به طور کلی برای آدمی مفید است، خود به گونه‌ای جایش را با «غیر بطالت» عوض کرده. الان صنعت سرگرمی به انحا و اشکال مختلف آنقدر به زندگی اجتماعی افراد (حتی بعضاً در دورافتاده‌ترین مناطق جهان) گره خورده و با آن عجین گشته که به سختی می‌توان چیزی را که نامش را بطالت می‌گذاشته‌ایم از نابطالت جدا کرد. راسل در رساله‌اش می‌نویسد:

«ﺧﻮﺷﻲﻫﺎی ﻣﺮدم ﺷﻬﺮﻧﺸﻴﻦ اﻳﻨﻚ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻋﻤﺪه ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎی ﺑﻲﺟﻨﺒﺶ و ﺣﺮﻛﺘﻲ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻳﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ: دﻳﺪن ﻓﻴﻠﻤ‌ﻬﺎ، ﺗﻤﺎﺷﺎی ﻣﺴﺎﺑﻘﺎت ﻓﻮﺗﺒﺎل و ﮔﻮش دادن ﺑﻪ رادﻳﻮ و از اﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ، و اﻳﻦ ﺧﻮد ﻧﺎﺷﻲ از اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺳﺖ ﻛـﻪ ﻗـﻮای ﻓﻌﺎﻟـﻪ  ﺗﻤﺎم و ﻛﻤﺎل ﺑﻪ ﺧﻮرد ﻛﺎر ﻣﻲرود، اﻣﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺮدم اﮔﺮ ﻓﺮاﻏﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮی داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺎز از ﺗﻔﺮﻳﺢﻫﺎﻳﻲ ﻟﺬت ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺮد ﻛﻪ در آن ﻓﻌﺎﻻﻧﻪ ﺷﺮﻛﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.»

 

در واقع امروزه نه تنها این خوشی‌ها بسط بیشتری پیداکرده و بیش از پیش در زندگی آدمها نفوذ کرده، بلکه تفریحاتی که او آن‌ها را فعالانه می‌خواند، به نحوی به این خوشی‌های منفعلانه گره خورده. آدمها همه در خانه نشسته‌اند و گوشی به دست دنبال علایقشانند یا ثبت کارهایی که انجام داده‌اند که به همه نشان بدهند چگونه از زندگی لذت می‌برند. اما به راستی اگر مردم از کار خسته نشوند، سراغ سرگرمی‌های فعالانه خواهند رفت؟

«در ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺮدم ﻣﺠﺒﻮر ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ﺑﻴﺶ از ﭼﻬـﺎر ﺳـﺎﻋﺖ در ﺷـﺒﺎﻧﻪ روز ﻛـﺎر ﻛﻨﻨـﺪ ﻫـﺮ ﻛـﺲ ﻛـﻪ ﺻـﺎﺣﺐ ذوق و ﻛﻨﺠﻜﺎوی ﻋﻠﻤﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ذوق و ﻛﻨﺠﻜﺎوی ﺧﻮد را ارﺿﺎ ﻛﻨﺪ، ﻫﺮ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ، ﺑﻲآﻧﻜـﻪ درﻋـﻴﻦ ارزﺷﻤﻨﺪی ﻛﺎرش ﺑﺎ ﮔﺮﺳﻨﮕﻲ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﺒﺎن ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻛﻨﺪ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﮔﺎن ﺟﻮان ﻣﺠﺒـﻮر ﻧﺨﻮاﻫﻨـﺪ ﺑـﻮد ﺑـﺎ ﻧﻮﺷـﺘﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺷﻮراﻧﮕﻴﺰ و ﻧﺎن و آب دار ﺗﻮﺟﻪ ﻋﺎﻣﻪ را ﺑﻪ ﺧﻮد ﺟﻠﺐ ﻛﻨﻨﺪ و ﻧﮕﺎرش آﺛﺎر ﺟﺪی ﺧﻮﻳﺶ را ﺑـﻪ ﻫﻨﮕـﺎﻣﻲ ﻣﻮﻛـﻮل ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ از ﻟﺤﺎظ ﻣﺎدی ﺑﻲﻧﻴﺎز ﺷﺪه ﺑﺎﺷﻨﺪ و وﻗﺘﻲ ﺑﺪﻳﻦ ﻛـﺎر ﺑﭙﺮدازﻧـﺪ ﻛـﻪ ﻳـﺎ ذوق ﻳـﺎ ﺗﻮاﻧـﺎﻳﻲ اﻧﺠـﺎم آن را از دﺳـت داده‌اﻧﺪ. ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ در اﻣﻮر ﺣﺮﻓﻪای و ﺗﺨﺼﺼﻲ ﺧﻮد ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻠﻲ از اﻗﺘﺼﺎد و اداره‌ی اﻣﻮر اﺟﺘﻤﺎع ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﺎﺷـﻨﺪ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ اﻓﻜﺎر و ﻧﻈﺮات ﺧﻮﻳﺶ را ﻧﻪ در ﺧﻠﻮت و اﻧﺰوای ﻣﺤﻴﻂ ﻋﻠﻤﻲ ﻛـﻪ ﻣﻮﺟـﺐ ﻣـﻲﺷـﻮد ﻛـﺎر اﻗﺘﺼـﺎدداﻧﺎن داﻧﺸﮕﺎﻫﻲ از واﻗﻌﻴﺖ ﺑﻪ دور اﻓﺘﺪ، ﺑﻠﻜﻪ در ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺴﻂ و ﮔﺴﺘﺮش دﻫﻨﺪ.»

من منکر این حرف نخواهم بود اما آیا الان خالی‌شدن ساعات زیاد برای آدمها (وقتی که اینطور رسانه‌ها دربرش گرفته‌اند و محدودش کرده‌اند) باعث شده نویسندگان و شاعران و نقاشان بزرگتری نسبت به زمان‌های قبل به دنیا معرفی شود؟ غیر از این است که هرکس در وجود خودش این نیاز را احساس می‌کند که ناخنکی به ساحت‌هایی از هنر بزند یا به صورت دیوانه‌وار شروع به یادگرفتن زبان‌های جدید کند بی‌آنکه اهمیت این مسئله را درنظر داشته باشد که چرا همچنین کاری می‌کند و درنهایت این کار قرار است کجای دنیا را بگیرد؟ آیا انسانیت گسترش پیدا کرده است؟ در سایه‌ی هر حکومتی، یک اقتصاددان چقدر می‌تواند نظراتش را ابراز کند یا آن را به مردم بقبولاند و در نهایت بتواند تغییر مفیدی ایجاد کند؟

می‌خواهم دایره‌ی حرفم را محدود کنم. بطالت باعث می‌شود که هنر یا نوشتن ـ که کاری جدی است ـ آنقدر عمومی شود که با آثار بسیار بسیار زیادی روبه‌رو باشیم که به سبب تأثیرپذیری از همدیگر و جدی‌ندانستن کاری که انجام می‌دهند، عملا تفاوتی با آن نجیب‌زاده‌هایی که کارشان «شکار روباه و مجازات شکار دزدان» است نداشته باشیم. هرچند فکر کنیم داریم به سمت پیشرفت حرکت می‌کنیم اما به‌نظر می‌رسد کاری که می‌کنیم چیزی جز یک چرخش تهوع‌آور نیست و اگر ذهنیتی که برخاسته از زندگی و مواجه‌ی تنگاتنگ با جهان است، نداشته باشیم، همچنان چیزی جز گردوهای بدون مغز نخواهیم بود و چه بسا اگر در این میان کسی بتواند از این مهلکه جان سالم به در ببرد، خودش را شایسته‌ی این نخواهد دید که در این محیط ابراز وجود کند.

ـ نقل‌قول‌ها از مقاله‌ی درستایش بطالت، ترجمه‌ی ابراهیم یونسی است.
ـ عنوان برگرفته از آهنگ لمس از بهرام نورایی.

منا شاطری از منا شاطری
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان