جستار نقد از نوع جستار

ام القری – ج۱۳

ا

تصویر: تهران از دیدگاه معماری قدرت (برج میلاد) – عکس از حسنی عجمی

حاشیه

شاید غیر قابل باور باشد که تا کم‌تر از صد سال پیش، سیستم اداری حکومت مرکزی ایران به دو منشی و یک کیف دستی خلاصه می‌شده و امروزه، آسمان‌خراش‌های زیادی برای این کاربری ساخته می‌شود. تغییرات کالبدی، بازتاب‌دهنده‌ی تحولات رویکردی است. اما سوای این تغییرات سریع و سرسام‌آور که نمودی از تکامل سیاسی است، تهران جهان‌بینی‌های متفاوتی را تجربه کرده و پایتخت سه حکومت مختلف با آرمان‌های مختلف بوده است. تهران معاصر، قطب توجه قدرت‌ مرکزی است و رسالت معماری آن بزرگ‌تر از شهر تهران و به اندازه‌ی آرمان‌های قدرت مرکزی است. معماری ذاتا سیاسی نیست، اما ابزار سیاست می‌شود. برای درک بهتر رابطه‌ی معماری و قدرت –به عام‌ترین معنا- باید به گویاترین تجربه‌های تاریخی معاصر توجه نمود. هیتلر که تا آخرین روزهای انحطاط امپراتوری نازی آرزوی برلینی شکوهمند را در سر می‌پروراند، از معماری چنین می‌گوید: «کلمات آن‌ها متقاعد‌کننده‌تر از کلمات ماست. چرا که آن‌ها، کلمات سنگ است.» معماری در تعریف قدرت، ابزاری است برای متقاعد کردن و جهت دادن. نازی‌ها برای کسب مشروعیت و انتقال حس جاودانگی خویش به سبک رومی و یونانی متوسل شده بودند. و اگر درست مصادف با همین دوره به ایران و عصر رضاشاهی توجه کنیم، وضعیتی مشابه وجود دارد: رضاشاه به ایرانی مقتدر می‌اندیشد و با توجه به باستان‌شناسی‌های مستشرقین و کشف ابعاد جدیدی از امپراتوری هخامنشی، معماری ملی‌گرای او رنگ هخامنشی گرفت. ساختمان وزارت امور خارجه (اثر گورکیان – ۱۳۱۵) را می‌توان از آثار متقدم «باستان‌گرای ایرانی» دانست. در این سبک، عناصر هخامنشی بصورت خام مورد استفاده قرار می‌گیرد و حس تداعی قوی و حتی زننده‌‌ای را منتقل می‌کند؛ اما نوید بخش آغاز راهی از معماری با هویت ایرانی است.

تصویر: ساختمان وزارت امور خارجه،گورکیان – عکس از حسنی عجمی

توجه به این نکته ضروری است که وظیفه‌ی تکامل معماری بر عهده‌ی معماران است و نه حکومت؛ معماری برای قدرت، مانند آچاری در جعبه‌ابزاری بزرگ از هنرهای مختلف است که از آن استفاده می‌کند و بعد آن را به گوشه‌ای می‌اندازد. این وظیفه‌ی معماران است که تا استفاده‌ی بعدی قدرت، سطح معماری را بالا ببرند که در دهه‌ی پنجاه این اتفاق افتاد.

پس از انقلاب اسلامی، تهران همچنان ابرپروژه‌هایی را می‌طلبید که همگام با تغییر جهان‌بینی سیاستمداران و قدرت حاکم، وسیله‌ی تظاهر قدرت باشد. یکی از اشتباهات سیاست‌گذاران قبل و بعد از انقلاب، تلاش برای ایجاد سبکی هنری، ابلاغی و از بالا به پایین بود. سیاست‌گذاران پس از انقلاب، «معماری اسلامی» را تعریف کرده بودند که به اشتباه در تقابل با معماری ایرانی قرار گرفت. اما معماری از این دوگانه گذر کرده بود و معماران بزرگ و نامداری همچون سیحون و دیبا، تعریف خام معماری با هویت رضاشاهی یا «ایرانی-باستانی» را به حد پختگی رسانده بودند که جنبه‌ای استعاری یافته بود و مفاهیم ایرانی و اسلامی در آن ذوب شده بود. سیحون در جایی و در مخالفت با سبک سازی در عصر پهلوی، خطاب به وزیر وقت مسکن چنین می‌گوید: «هیتلر و موسولینی. هردو خواستند سبک معماری فاشیستی را ابداع کرده و بر دیگران تحمیل کنند ولی دیدیم به محض اینکه این دو حکومت ساقط شدند، معماری‌شان نیز ناپدید شد. معماری فاشیستی محکوم به فنا بود. پس ما باید از این تجربه درس بگیریم. معماری باید خودجوش باشد و از بطن جامعه بیرون بیاید و غیر از این نمی‌تواند باشد.» . (در گفتگو با علی فراستی، منتشر شده در روزنامه شرق، سال ۱۳۹۳)

بنابراین زمان نشان داد که این دوگانه ایرانی و اسلامی در معماری اشتباه بوده و سبک اسلامی در حد شعار باقی ماند و صرفا به مسائل نظری محدود شد. احتمالا اگر امروزه هم از هر دانشجویی بخواهیم که نمونه‌ای از یک معماری ایرانی-اسلامی ذکر کند، همچنان نام معماران عصر طلایی ایران پیش از انقلاب و امثال سیحون را ذکر می‌کند.

تصویر: مصلی امام خمینی تهران – عکس از خبرگزاری مهر

اما این اشتباهات راهبردی سیاست‌مداران عجول و خود رای را متوقف نمی‌کند. این قدرت است که هزینه‌های سرسام آور معماری را تامین می‌کند و آرمان‌شهر را به تصویر می‌کشد. آرمان‌شهر ایران پس از انقلاب باید رنگ و بوی اسلامی بیش‌تری بگیرد و می‌توان این آرمانشهر را در اصطلاح «ام‌القری» خلاصه نمود. اگر عزم قدرت بر این باشد، پس تهران بعنوان اریکه‌ی قدرت و مرکز ام‌القری باید دارای «مصلی‌» بزرگی باشد و شکوهی از اسلامی بودن حکومت را به نمایش بگذارد. اما سوال اصلی این است که چرا این‌قدر بزرگ؟ وقتی که از هیتلر درباره‌ی علت عظیم‌الجثه بودن معماری حکومتی پرسیدند، چنین اذعان داشت: «می‌خواهم خودآگاهی آلمانی ها را بوجود بیاورم.» هیتلر می‌خواست که مردم در جشن میثاق ‌سالیانه در سازه‌های غول پیکر احساس ضعف کنند تا مجبور شوند شخصیت کوچک خود را فراموش کرده و در هویت اجتماعی بزرگ‌تر حزب نازی غرق شوند. می‌گویند که مصلی تهران بزرگ‌ترین مناره‌ی خاورمیانه و بزرگ‌ترین ایوان فلزی و بتونی جهان را دارد. امری که کاملا کمّی است که شاید در نگاه اول و با دیدن مصلی متوجه نشویم که با مناره‌ای ۱۳۵ متری روبروییم؛ اما مهم‌تر، گزاره‌ای است که میان مردم دهان به دهان شود: «این مناره بلند‌ترین مناره‌ی خاورمیانه است!» منش اقتدارگرایی نیاز به گزاره‌های کمّی این‌چنینی دارد. مشهور است که هیتلر ابعاد کاخ خیالی خویش را از بر بود و با آن‌ها رجز می‌خواند. ارتفاع طاق نصرت شهر خیالی او ،‌ بزرگ‌تر از طاق نصرت تریومف د آرک پاریس، گنبد مقر حکومتش بزرگ تر از باسیلیکا و کاخ سفید، «تالار مرمر» قصرش، بسی بزرگ‌تر از «تالار شیشه‌»ی قصر حکومتی فرانسه بود . رویای هیتلر به اندازه‌ی تمام دنیا بود. بنابراین کمّیت‌های غول آسای آرمان‌شهر او بزرگ‌تر از هر شهر دیگری در جهان بود و مناره‌ی مصلی‌ما بزرگ‌تر از هر مناره‌ای در خاورمیانه!

تصویر: باغ کتاب تهران – عکس از فاطمه سبحانی

نمونه‌ی قابل بررسی دیگر، باغ کتاب تهران است. بزرگ‌ترین کتابفروشی جهان در کشوری ساخته می‌شود که آمار مطالعه‌ی شهروندانش پایین است؛ باغ کتاب در شهری احداث می‌شود که ۳۵۰ کتابفروش‌ بخاطر آسیب‌های این پروژه بر این صنف به وزیر وقت نامه می‌نویسند و با آن مخالفت می‌ورزند ؛ اما این پروژه ساخته شد تا به آرمان‌شهر ترسیم‌شده قدرت نزدیک شویم. تهران در چشم‌انداز ۱۴۰۴ جهان‌شهری است فرهنگی! باغ کتاب سوال دیگری را هم به‌وجود می‌آورد: چرا این پروژه‌ی غول پیکر و حکومتی در صف آرایی «ایرانی» یا «اسلامی» به هیچ‌یک مربوط نیست؟ حقیقت آن است که تا پیش از این، هرچه که از تقابل ایرانی و اسلامی گفته‌شد حاشیه بود؛ حاشیه‌ای که توسط قدرت ساخته می‌شود و توسط قدرت هم زیرپا گذاشته می‌شود. معماری فقط برای قدرت ابزار است و سبک، راه رسیدن به هدف را تعیین می‌کند؛ هر سبکی می‌تواند بازیچه‌ی قدرت باشد. باغ کتاب بهترین نمونه‌ای است که نوید آن را می‌دهد که دوران سبک‌گرایی برای نهاد‌های قدرت به پایان رسیده و هشدار آن را می‌دهد که دچار هرج و مرج شدیم. چرا که به سبکی رسیده‌ایم که نشانی از هویت ایرانی ندارد؛ قدرت از این پس خود را به یک سبک ملزم نمی‌داند و برای نیل به اهداف، به هر رنگی در می‌آید.

تا پیش از این، هرچه که از تقابل ایرانی و اسلامی گفته‌شد حاشیه بود؛ حاشیه‌ای که توسط قدرت ساخته می‌شود و توسط قدرت هم زیرپا گذاشته می‌شود.

متن

در خاورمیانه‌ای پر از تلاطم و جنگ‌زده زندگی می‌کنیم. در مرکز این منطقه‌ی پر آشوب، ایرانی قرار دارد که برای اظهار توسعه‌یافتگی خود نیازمند پایتختی شکوهمند است. خارجی‌های زیادی را دیده‌ام که تا پیش از دیدن تهران، ذهنیتی از ایرانی عقب افتاده و اتمی داشته و تجربه‌ی سفرشان به تهران آن‌ها را مجبور می‌سازد تا ذهنیت‌شان را اصلاح کنند؛ بخش بزرگی از این وظیفه بر دوش معماری شهر است. بنابراین باید بپذیریم که رابطه‌ی معماری و قدرت رابطه‌ای اجتناب ناپذیر و لازم است و روز جدایی قدرت از معماری، روز مرگ معماری‌ است. معماری ابزار «تظاهر» است. فساد قدرت از جایی آغاز می‌شود که ابزارهای سنجش هم آلوده‌ی به تظاهر شوند. اعداد و آمار برای اقتدارگرایان مهم و شیرین است. چرا که می‌تواند برتری اقتدارگرایان را از بقیه اعلام کند. به همین خاطر لازم است که آمار مورد راستی آزمایی قرار گیرد که در معماری به‌سادگی قابل بررسی است: با یک دستگاه متر می‌توان ادعای این گزاره را مورد بررسی قرار داد که آیا «مناره‌ی مصلی بزرگ‌ترین مناره‌ی خاورمیانه است»؟ اما بررسی کمّی و کیفی آمار در مقیاس بزرگ‌تر و شهری به این راحتی نیست. برای مثال یکی از دستاورد‌های شهرداری که در دوره‌ی پیش مورد بهره‌برداری تبلیغاتی قرار گرفت، افزایش سرانه‌ی فضای سبز در تهران بود که به حد استانداردهای جهانی رسیده است. اما آیا واقعا فضای سبز فراهم‌شده از کیفیت لازم برخوردار است؟ آمار و استاندارد‌ها به کنار که مهم‌تر از آن، قوانینی است که بازیچه‌ی قدرت می‌شوند. تهران، شهری است که آرمان‌خواهان در آن قانون‌گذاری می‌کنند و تاجران قوانین‌اش را می‌خرند و نهادهای قدرت آن را زیرپا می‌گذارند. برای جامعه‌ی معماری، تمرکز قدرت در تهران، هم فرصت است و هم تهدید و ساده‌لوحانه است که نفس این حضور را اشکال بدانیم. مشکل این جاست که قانون، اعداد و آمار بازیچه‌ی قدرت شده؛ تهران بیش از هر چیز نیازمند یک مدیریت نظام‌مند و قوانین منسجم است که قدرت خود را ملزم به رعایت آن بداند.

تهران، شهری است که آرمان‌خواهان در آن قانون‌گذاری می‌کنند و تاجران قوانین‌اش را می‌خرند و نهادهای قدرت آن را زیرپا می‌گذارند.

ام‌القری؟ - علیرضا محمدی

اشتباه بسیار ساده ای رخ داده: معماری ابزار قدرت نیست، معلول آن است.

حداقل آن معماریِ جریان اصلی و مورد بررسی در روش های مرسوم سبک شناسی، همواره و همواره فرزند اول قدرت بوده. نیازی هم به آوردن شاهدی چون هیتلر نبود، یا شاید هم بود. شاید هم نویسنده باید تیغ تیز نقد را ابتدا در شکم خود فرو کند، که اوست که نگاه ابزاری دارد، که اوست که از منظر نوشتن متنی در باب معماری قدرت میخواهد نگاه سیاسی خود را قالب کند و نظام ارزش گذاری اش را تحمیل. هر چند با رندی نیت خود را در فواصل سفید بین خطوط پنهان کند. ولی باید بدانیم که این فقط هیتلر نبود که میخواست مُثُل قدرت را در کالبد گنبدها و طاق ها زمینی کند. حتی در دوره ی امروزیِ صلحِ پس از دو جنگ جهانی، حتی در به غایت غیر سیاسی ترین مقوله های انسانی مانند ورزش، قدرت خود را در قالب سازه ی بی معنا ولی بینهایت زیبای تکنولوژیک المپیک لندن نمایان میکند. پس صحبت از ابزاری شدن این چنین معماری کردنی- مصلی، باغ کتاب و …- مانند این است که برویم به همه بگوییم: شما را خداوند با لک لک به پدر مادرتان هدیه نداده بلکه شما مولودِ زاد و ولد طبیعی هستید. جدا؟ خوب شد مطرح کردید چون ما نمی دانستیم توده ی مردم توانایی ساخت بنایی چون مصلی را ندارند. معماری زاییده قدرت است و قدرت زاییده ایده ی غالب در آن جغرافیا. پنهان شدنی نیوده و نیست. تطهیر شدنی نبوده و نیست. صرفا با دموکراتیک کردن روند تصمیم گیری برای ساخت یک بنا، مانند آنچه در بناهای شهری عمومی در کشورهای توسعه یافته رخ میدهد، میتوان عده ی بیشتری را در ساختار قدرت جا داد. همین.

حتی در به غایت غیر سیاسی ترین مقوله های انسانی مانند ورزش، قدرت خود را در قالب سازه ی بی معنا ولی بینهایت زیبای تکنولوژیک المپیک لندن نمایان میکند.

دیگر چیزی که در متن مرا آزار میدهد، نگاه کانالیزه به مقولات چندوجهی است. و چه کانالی دم دستی تر از سیاست و چه مقوله ای چندوجهی تر از معماری. نمونه ی مشابه این را در جایی میخواندم که ادعا میکرد آسمانخراش ها در واقع نمادی از آلت تناسلی مردانه هستند و گنبدها نمادی از سینه ی زنان. و این گونه همه ی فرم ها را در چارچوب سکسیستی خود توجیه میکرد و  بعد آن را وصل میکرد به آرکی تایپ و لیبیدو و فروید و فیلان و بیسار که آی ملت، بیایید شما را از حقیقتی هزار ساله باخبر کنم که تا به امروز دستان قدرت از شما پنهان میکردند. این نوع نگاه، که من اسم اش را نگاه رائفی پوری گذاشتم، نسبت به مسائل پیچیده ای چون معماری در نگاه اول جذاب و در نگاه دوم پوچ و توخالی است. نمبگویم رویکرد نویسنده در این متن این قدر تک بعدی بوده، اما تنه به تنه ی رائفی پور میزند.

با تمام این اوصاف، متن آگاهی بخش است و این برای من بسیار ارزشمند است.  شاید که مخاطب غیر معمار و یا حتی شاید عده ای نه چندان کمی از دانشجویان معماری با خواندن جستار متوجه شوند که امام حسین (ع) آن گنبد طلایی با پرچم قرمز رویش که در تلویزیون نشان میدهند نیست، و حقارت نفس امری است درونی نه تحمیلی از جانب سقف های بلند بیرونی. و این که باغ کتاب بیشتر به درد قرارهای عاشقانه میخورد، و یا شاید اگر کمی عمیق تر شویم این سوال برایمان پیش بیاید که چرا مصلی را تمام نمی کنند برود پی کارش؟

اما ام القری؟ لقمه ای بزرگ تر از دهان متن.

لینک مطلب: ام‌القری؟

نقد جستار ۱۳ام - علی ملک محمدی

«ام‌القری» سریع آغاز می‌شود و شاید به همین خاطر است که ابتدای آن آشفته به نظر می‌رسد. گزاره‌های اولیه نویسنده برای من قابل هضم نیست. نویسنده ادعا می‌کند که تغییرات کالبدی، بازتاب‌دهنده تحولات رویکردی است. این ادعای مبهم ممکن است صرفاً اشاره‌ای گذرا بوده‌باشد که در ابهامش درست به‌نظر می‌رسد اما در مورد جامعه و سیاست اساساً نادرست است. مثال‌های بی‌شمار و بحث تئوریک گسترده‌ای می‌توان در مورد این مسئله آغاز کرد.

نویسنده به درستی به ارتباط بین معماری و قدرت اشاره می‌کند. اما تاکید او بر ابزاری بودن معماری برای سیاست اندکی بدبینانه است. بسیاری از آثار بزرگ معماری تاریخ، از اهرام ثلاثه گرفته تا برج ایفل، در دوران حکومت‌های مطلقه ساخته شده‌است. چرا که ایجاد بناهای چشمگیر نیازمند تمرکز ثروت و قدرت است. تنها خلاق‌ترین ذهن‌ها می‌توانند تصور کنند که تا آینده‌ای دور بتوانیم شاهد اثر معماری مهمی در افغانستان هزارپاره باشیم. قدرت تنها از معماری استفاده نمی‌کند، تمرکز قدرت شرط لازم برای شکوفایی معماری است.

اما نویسنده توضیح نمی‌دهد که چرا  سبک‌های معماری‌ای، همچون مصر باستان و یونان قدیم، اساساً، به قول نویسنده، “فرمایشی” و برآمده از ایده‌ئولوژی گروه‌های صاحب قدرت بوده‌اند و در عین حال در طول قرن‌ها از مهم‌ترین آثار معماری باقی مانده‌اند. نویسنده توجه نمی‌کند که شکست معماری نازی، خود، شاید معلول علت دیگری فراتر از فرامایشی بودن آن بوده‌باشد. شاید اگر در مسیر محتمل‌الطرفین تاریخ، هیتلر اروپا را فتح می‌کرد، آرمان‌شهری شایسته تحیّر و تقدیر می‌ساخت. بنابراین چگونه می‌توان ادعا کرد که ایجاد «ام القری» ناممکن و یا نادرست است؟

مسئله دیگر، اشاره نویسنده به نیاز حکومت‌های اقتدارگرا به گزاره‌های کمی دهان‌پرکن است. اما مسئله این نیست که چنین امری برآمده از “منش” حکومت‌های مطلقه است. بلکه برآمده از محدودیت‌های ذهن بشر است. برای ذهن ما هضم «بهترین نمره کلاس» آسان‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از «نمره‌ای با انحراف معیار مثبت ۳ از میانگین کلاس» است. استفاده از این محدودیت ذهنی، برای همه‌ی ما خواستنی‌تر است. حکومت‌های مطلقه ویژگی منحصر بفردی از این نظر ندارند. آنها فقط ثروت و قدرت لازم برای استفاده از این مسئله را دارند. اگر ترامپ نیز اجازه قانونی می‌یافت، احتمالاً بدش نمی‌آمد که چند طبقه به برج خود اضافه کند تا “بلندترین” ساختمان جهان به نام او باشد.

اشاره نهایی نویسنده به مشکل اصلی قدرت در ایران، یعنی محدودکردن قدرت، به اعتقاد اینجانب صحیح است. بیان دیگر این مسئله را دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون در کتاب «چرا ملت ها شکست می‌خورند» به زبانی موسع ارائه داده‌اند. به زبانی خام و خلاصه، موفقیت یک کشور در گرو وجود نهادهای فراگیر است که مانع از اعمال آزادانه قدرت یک گروه می‌شود.

لینک مطلب: نقد جستار ۱۳ام

نقدی بر نقد ام‌القری؟ - محمد فرید مصلح

نقد‌های آقای محمدی را خوانده و نقدهایش در دو پرسش اصلی خلاصه می‌شود:

  • آیا معماری ابزار قدرت است؟
  • در دفاع از نگاه کانالیزه/ارزش‌گذارانه نویسنده که سیاسی است چه پاسخی دارم؟

در پاسخ به سوال اول: آیا معماری ابزار قدرت است؟

  1. معماری ذاتا سیاسی نیست، اما ابزار سیاست می‌شود.
  2. معماری در تعریف قدرت، ابزاری است برای متقاعد کردن و جهت دادن.
  3. معماری برای قدرت، مانند آچاری در جعبه‌ابزاری بزرگ از هنرهای مختلف است که از آن استفاده می‌کند و بعد آن را به گوشه‌ای می‌اندازد.
  4. معماری فقط برای قدرت ابزار است و سبک، راه رسیدن به هدف را تعیین می‌کند؛ هر سبکی می‌تواند بازیچه‌ی قدرت باشد.
  5. معماری ابزار «تظاهر» است.

گزاره‌هایی از جستار «ام‌القری» که در آن واژه‌ی  «ابزار» بکار رفته را کنار یکدیگر می‌چینم. در گزاره‌ی اول ذات دوست‌داشتنی و تداعی‌کننده‌ی معماری را از سیاست مبرا می‌کنم. در گزاره‌های دوم تا چهارم معماری را به مثابه ابزار قدرت می‌بینم؛ اما از دیدگاه قدرت. گزاره‌ی آخر را هم ویژگی هر هنری می‌دانم. بنابراین معماری ذاتا معماری است و آن را تقلیل نداده‌ام؛ مقاله‌ام درباره‌ی رابطه‌ی معماری و قدرت است به همین خاطر طبیعی است که معماری را از دیدگاه قدرت بسط دهم. اما منتقد پیشنهاد می‌دهد که بجای استفاده از گزاره‌ی «معمای ابزار قدرت است.» از گزاره‌ی «معماری معلول قدرت است.» استفاده شود. نقد دقیقی است؛ من همچنان بر ابزاری بودن آن تاکید دارم:

اول، بخاطر آن‌که «معماری» در این مقاله «معماری از دیدگاه قدرت» است و هر چه می‌کوشم که ذهن یک قدرتمند را واکاوی کنم چیزی جز ابزاری بودن معماری به ذهنم خطور نمی‌کند.

دوم، بنظرم «ابزاری» بودن حالتی‌ است خاص‌تر از «معلول» بودن. یعنی علاوه بر این که پذیرفته‌ام که معماری معلول قدرت است، حتی یک قدم جلوتر رفته و معماری را معلولی از نوع ابزاری می‌دانم.

البته جا دارد که از منتقد تشکر کنم؛ چرا که باید یکبار دیگر به حالات دیگر معلول بودن بیندیشم که به غیر از معلولِ ابزاری، دیگر معماری چه جایگاهی در تعریف با قدرت دارد؟

در پاسخ به سوال دوم: در دفاع از نگاه کانالیزه/ارزش‌گذارانه که سیاسی است چه پاسخی دارم؟

اگر بخواهم خودم را در جستار نقد کنم، بزرگ‌ترین عیب را در این می‌دانم که چرا در استفاده از دو مفهوم قدرت «به معنای آن‌چه سیاسی است و مربوط به حکومت‌هاست» و قدرت «در عام‌ترین معنا» از واژه‌ای یکسان استفاده کردم؟ به‌عبارتی معلوم نیست که در کدام دستگاه تعریفی و جهان‌بینی در جست‌وجوی قدرتم؟

به واقع در جست‌وجوی هر دو بوده‌ام که بعد سیاسی آن پررنگ‌تر شده است. با نقد‌های منتقد موافقم که غیرسیاسی‌ترین مفاهیم مثل چرخ و فلک لندن نیز کاملا وابسته به قدرت است. دقیقا در زمان نگارش مقاله نیز با این گزاره موافق بوده‌ام. بنابراین قدرت برای من صرفا یک مفهوم سیاسی یا اقتدارگرایانه نیست. حتی قسمتی از یادداشت‌هایم را که در ویراست‌های پایانی ام‌القری حذف شد را یادآور می‌شوم:

«لئون کریر با آن که طرفدار فاشیسم نبود، اما بخاطر گرایشی که به نئوکلاسیسم داشت در دوران پساجنگ که همه از هیتلر بدگویی می‌کردند حامی سبک و معماری وی بود. او در مقدمه‌ی کتاب خویش که در چاپ‌های بعدی حذف شد می‌نویسد:«آیشویتس بیرکنائو و لس آنجلس بچه‌های یک پدر و مادرند.» و در ادامه پیکره فضایی اردوگاه مرگ آشویتس بیرکنائو را دققا با نمایشگاه جهانی شیکاگو (۱۹۸۳) و کارخانه فولکس واگن قابل قیاس می‌دانست.»

بنابراین به شخصه معتقدم ام‌القری شاید در تعریف قدرت ابهام آمیز برخورد کرده باشد، اما برای سیاست کانالیزه نشده و هیجانی نیست. (البته کاملا می‌پذیرم که برای رابطه‌ی قدرت با معماری کانالیزه شده و این را نقطه ضعف نمی‌دانم. اساسا یک جستار باید حرف و مقصودی داشته باشد.)

منتقد کاملا حساب شده بعد از پاسخ به این سوال، مرا با سوال دیگری روبرو می‌کند که اگر این یادداشت سیاسی نیست، پس صرفا تعدادی گزاره‌های بدیهی است و مثال لک‌لک‌ها را می‌آورد. واقعیت این که یادداشت حاصل دغدغه‌ی یک دانشجو است که در طول چند ماه سعی کرده با واکاوی جامعه و فضا و یا مطالعات موازی و شرکت در حلقه‌ای با همین محوریت به دیدگاهی دست یابد و آن‌ را بازگو کند؛ در طول این مدت فرصت یافتم که در دو جلسه‌ی دفاع مقطع ارشد و دکترا شرکت کنم که هر دو به همین موضوع می‌پرداخت و مهم‌ترین نقدم بر آن‌ها نیز همین مهم بود که «با بیان این نکات و تبیین رابطه‌ی معماری و قدرت چه مساله‌ای حل می‌شود؟» چرا این‌قدر بدیهی است؟ این‌ها درونی‌ترین پرسش‌های من است از رابطه‌ی معماری و قدرت و به‌نظرم مطالعات در این حوزه باید بعد از بررسی دقیق و مطالعات موثق، قدم بعدی را برداشته و به پیشنهاد یا تولید راه‌حل‌های جایگزین یا اصلاح‌کننده‌ی رابطه‌ی معماری و قدرت بپزدازد. البته در پایان علاوه بر تشکر از آقای محمدی بابت نقد وارده لازم می‌دانم میزان بدیهی بودن جستار را بر عهده‌ی مخاطبین می‌گذارم. البته انگ بدیهی خوردن برای من دقیقا بار معنایی منفی ندارد؛ چرا که مسائل فلسفی/عرفانی/اجتماعی زیادی در وهله‌ی اول بدیهی به‌نظر می‌رسد که نیاز به بازاندیشی دارد.

لینک مطلب: نقدی بر نقد ام‌القری؟

نقدی بر نقد جستار ۱۳ام - محمد فرید مصلح

اولین نقد وارده را می‌پذیرم و از عدم دقت لازم برای انتخاب واژه‌هایی بهتر عذرخواهی می‌کنم: «تغییرات کالبدی بازتاب‌دهنده‌ی تحولات رویکردی است.» معنای این گزاره با واژه‌هایی خیلی ساده‌تر قابل بیان بود و ابتدا مصداق در ذهن شکل گرفته بود و این جمله حالت تئوریزه شده‌ی آن مصداق بود.

در بند دوم منتقد از این‌که تاکید جستار بر ابزاری بودن معماری است گلایه کرده. البته لازم است که باز گزاره‌هایی که در آن واژه‌ی  «ابزار» بکار رفته را کنار یکدیگر ببینیم:

  1. معماری ذاتا سیاسی نیست، اما ابزار سیاست می‌شود.
  2. معماری در تعریف قدرت، ابزاری است برای متقاعد کردن و جهت دادن.
  3. معماری برای قدرت، مانند آچاری در جعبه‌ابزاری بزرگ از هنرهای مختلف است که از آن استفاده می‌کند و بعد آن را به گوشه‌ای می‌اندازد.
  4. معماری فقط برای قدرت ابزار است و سبک، راه رسیدن به هدف را تعیین می‌کند؛ هر سبکی می‌تواند بازیچه‌ی قدرت باشد.
  5. معماری ابزار «تظاهر» است.

در گزاره‌های دوم تا چهارم معماری را به مثابه ابزار قدرت می‌بینم؛ اما از دیدگاه قدرت. گزاره‌ی آخر را هم ویژگی هر هنری می‌دانم. بنابراین معماری ذاتا معماری است و آن را تقلیل نداده‌ام؛ مقاله‌ام درباره‌ی رابطه‌ی معماری و قدرت است به همین خاطر طبیعی است که معماری را از دیدگاه قدرت بسط دهم. البته قبول دارم که جستار تا حدی جهت‌دار و برای تهییج مخاطب نوشته شده که در یک ژورنال دانشجویی دور از انتظار هم نیست؛ اما در عین حال گزاره‌ها به دقت انتخاب شده تا از انتقال فکت‌های غیر دقیق پرهیز شود.

بعضی از گزاره‌هایی که به متن وارد شده در جستار ام‌القری نیز بیان شده: برای مثال منتقد در آخر بند دوم اظهار می‌کند: «قدرت تنها از معماری استفاده نمی‌کند، تمرکز قدرت شرط لازم برای شکوفایی معماری است» که با همین مضمون در بند آخر «ام‌القری» آمده: «باید بپذیریم که رابطه‌ی معماری و قدرت رابطه‌ای اجتناب ناپذیر و لازم است و روز جدایی قدرت از معماری، روز مرگ معماری‌ است. معماری ابزار «تظاهر» است.»

در بند سوم منتقد «زمان» را بعنوان عامل و نشانه‌ی موفقیت یک سبک یا طرز فکر معماری می داند و از بعضی معماری‌های فرمایشی مثل رومی و مصری که از آزمایش زمان موفق بیرون آمده‌اند یاد می‌کند و پرسشی به میان می‌آورد که فراتر از این جستار است: «چگونه می‌توان ادعا کرد که «ام‌القری» ناممکن یا نادرست است؟» جستاری که خوانده شد گذرا به این مساله پرداخته و سوال منتقد فراتر از «ام‌القری» است و ان‌شاء الله در مطالعات و جستارهای آتی به آن بپردازم. اما بصورت مختصر نکاتی به ذهنم می‌آید:
– مصر و روم هر دو حکومت‌هایی به قدمت چندهزار سال است و این سبک‌ها ایستا نبوده و در طول قرن‌ها با ذهن مردم همراه شده، تابع اقلیم بوده و جزئی از فرهنگ است تا ایدئولوژی. مهم‌تر هیتلر ایدئولوژیست خود از سبکی استعانت جسته بود که ریشه در فرهنگ اقتدارگرای یونان و روم داشت و رضاشاه نیز همین ترفند را با سبک معماری هخامنشی پیاده می‌کرد. اما این استعانت در زمانی رخ می‌دهد که معماری مدرن چنددهه پیش از آن متولد شده و تاسی از معماری نئوکلاسیک یعنی رویگردانی از واقعیات زمان. البته معتقدم اگر هیتلر پیروز می‌شد قطعا «ژرمانیا» آرمانشهر پرابهت آلمان ساخته می‌شود و به مقصد اول گردشگری تمام توریست‌ها تبدیل می‌شد.

  • اما هیتلر موفق نشد و عصر ایدئولوژی‌ها زوال یافت: بنابراین نقل قولی از سیحون آوردم و با قدرت تمام ایدئولوژی‌های بعدی و ضعیف‌تر مانند ایرانشهر پهلوی یا ام‌القری را محکوم به شکست دانستم. چرا که بحث اصلی من راجع به ایران هزاره‌ی سوم بود و بعد از آن که به باغ کتاب اشاره کردم، رابطه‌ی قدرت در ایران را از ایدئولوژی از هم گسسته می‌بینم: «حقیقت آن است که تا پیش از این، هرچه که از تقابل ایرانی و اسلامی گفته‌شد حاشیه بود؛ حاشیه‌ای که توسط قدرت ساخته می‌شود و توسط قدرت هم زیرپا گذاشته می‌شود. معماری فقط برای قدرت ابزار است و سبک، راه رسیدن به هدف را تعیین می‌کند؛ هر سبکی می‌تواند بازیچه‌ی قدرت باشد.» در حقیقت قدرت در ایران معاصر از توجه به محتوای معماری و الزام دانستن خود به یک سبک دست کشیده و فقط به فرم یا اقتدار آن توجه دارد.

در بند چهارم منتقد به این که حکومت‌های اقتدارگرا به گزاره‌های کمی دهان‌پر کن روی می‌آورند نقد وارد می‌کند و آن را ناشی از ذهن بشر می‌داند و از منش حکومت‌های مطلقه نمی‌بیند. بنظرم در این جا برای تبیین موضوع بهتر است به مساله‌ی دیگری اشاره شود: من بزرگ‌ترین عیب جستار خود را در این می‌دانم که چرا در استفاده از دو مفهوم قدرت «به معنای آن‌چه سیاسی است و مربوط به حکومت‌هاست» و قدرت «در عام‌ترین معنا» از واژه‌ای یکسان استفاده کردم؟! در این جا نیز بخاطر قرارگیری در متن صرفا معنای سیاسی آن برداشت شده. اما اگر بخواهیم قدرت «در عام‌ترین معنا» را در نظر بگیریم نقد وارد نخواهد بود. چرا که در امروزه هم در حکومت‌های غیراقتدارگرایی مثل کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس که از قدرت(ثروت) بالایی برخوردارند برج‌هایی ساخته می‌شود که لقب بلند‌ترین‌ها را از آن خود می‌کند.

در پایان از منتقد تشکر می‌کنم که دقت در بعضی موارد، پیش‌فرض‌های ذهنی مرا به چالش کشاند.

لینک مطلب: نقدی بر نقد جستار ۱۳ام

محمدفرید مصلح از محمدفرید مصلح
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان