جستار نقد از نوع جستار

درباره تمایز بخشی زبان – ج۱۴

د

فرموده اند که دنیا همچون یک ساختار است. در این که جزئیات این دنیای ساختار محور چیست، بماند. اما در بطن این ایده ی ساختارمحور از دنیا، مفهوم نشانه ها قرار دارند. در این که جزئیات این مفهوم از نشانه ها چیست نیز بماند. مسئله ای که جالب است، ویژگی های ذکر شده برای این مفهوم، و به طور خاص، یکی از این ویژگی هاست.

نشانه ها قراردادی اند. هیچ ارتباط حقیقی ای بین دال و مدلول وجود ندارد. مثلاً بین صوت «دود» و خود پدیده فیزیکی دود هیچ ارتباطی وجود ندارد. این که دود، «دود» خوانده شده است محصول علل تصادفی بوده است و کاملاً محتمل بود که اسموک خوانده میشد. البته کلماتی هم هستند که کاملاً قراردادی نیستند و بین دال و مدلول ارتباط وجود دارد. مثلاً کلمه ای که به عنوان دال آب در زبان های مختلف وجود دارد، با باز کردن دهان همراه است که این خود احتمالاً نشانه ای است از وجود ارتباطی ساختاری بین آب و «آب».

اما ویژگی مهم دیگری که در تعریف نشانه ذکر کرده اند، ویژگی تمایزبخشی آن بوده است. به این ترتیب زبان بر اساس تمایز عمل می کند. برای مثال “سگ” آن چیزی است که “گربه” نیست. یا “مرده” کسی است که دیگر “زنده” نیست. اما آیا واقعاً مغز ما اینگونه عمل می کند؟ آیا اولین انسانی که مُرد، اطرافیانش با خودشان فکر کردند «هممم، که اینطور! به نظر می رسد او دیگر زنده نیست!»؟

خب، در مرحله اول بیایید مفاهیم متضاد را بررسی کنیم. کودکان از خردسالی به تدریج با مفهوم “مردن” آشنا می شوند و آن را درک می کنند و تا زمان پیری هر وقت از آنها بپرسید که متضاد “زندگی” چیست، پاسخی که می شنوید “مرگ” است. اما آیا حقیقتاً مرگ و زندگی در مقابل یکدیگر قرار دارند؟ آیا اصلاً می توان خط تمایزی بین زندگی و مرگ کشید؟ اصلاً چه چیزی در دنیای فیزیکی ماهیتاً مرده را از زنده تغییر می دهد؟

این مقاله برای بررسی دقیق این مسئله کوتاه است اما بپذیرید که مفاهیمی که عموماً متضاد یکدیگر پنداشته می شوند، بیش از حاصل تمایز واقعی آنها در دنیای فیزیکی باشند، نتیجه برساخته های اجتماعی اند. برای مثال سیاه و سفید را در نظر بگیرید. چرا انسان ها قرمز را به عنوان متضاد آبی می شناسند و نه متضاد سیاه. و آیا رنگ پوست انسان ها و وقایع تاریخی ای که به این خاطر به وقوع پیوسته است در اینکه ما سیاه و سفید را متضاد یکدیگر می دانیم، بی تاثیر نبوده است؟ از این به بعد به مفاهیم متضادی که به یاد می آورید یک بار دیگر فکر کنید. آیا می توان مفاهیمی “واقعاً” متضاد در این دنیا یافت؟

حال بگذارید مفاهیم دیگر را بررسی کنیم، مثلاً یک درخت را در نظر بگیرید. ساختارگرایان اعتقاد دارند که این درخت در چهارچوب یک ساختار از مفاهیم است که معنا پیدا می کند. در واقع کلمه “درخت” به این معناست که شی درخت، “گل” یا “چمن” نیست. هر کلمه در ساختار خود معنا پیدا می کند و خارج از آن هیچ معنایی ندارد. هیچ گاه نیز نمی توان یک زبان تک کلمه ای به وجود آورد، چرا که هیچ ساختاری ندارد تا آن کلمه در آن معنا پیدا کند. بدون ساختار، هیچ معنایی نیز در جهان وجود ندارد.

یک بار دیگر به نظر می رسد ساختار گرایان توانایی خارق العاده ای برای ذهن انسان قائل شده اند. شناخت انسان اینگونه عمل نمی کند. زمانی که “درخت” را می شنویم، تمام دنیا جلوی چشم ما نمی آید که تنها درخت در آن میان غایب است که از آنجا پی ببریم که “درخت” چیست؟

زمانی که کلمه “درخت” را می شنویم، شبکه های عصبی مغز ما فعال می شوند و نورون ها به گونه ای به یکدیگر سیگنال می دهند که بخش های مرتبط با درخت در ذهن ما فعال می شوند و در درون ذهن ما، با توجه به تجربیات خاص هر فرد، مفهوم درخت بازآفرینی می شود. ممکن است بخشی از سیگنال ها به مفاهیم مرتبط، همچون گل و چمن، نیز برسند ولی هیچگاه برای ادراک درخت نیازی به مفهوم قارچ نداریم.

بیشتر ما “میزو” را نمی شناسیم. میزو یک هیولای سه چشم ترسناک جوان است که برای دستیابی به موفقیت در بزرگسالی برنامه ریزی کرده است.

حال که میزو را شناختید یک بار نحوه آشنایی با او را با خود مرور کنید. بعید است که در هنگام تصور میزو، درخت به ذهن شما آمده باشد، مگر اینکه اختلال ذهنی داشته باشید. میزو صرفاً نتیجه فعال سازی شبکه های عصبی مرتبط با مفاهیم “ترسناک”، “هیولا”، “سه چشم”، “جوان” و “موفقیت” بوده است. برانگیختن سه مفهوم اول در کنار یکدیگر آسان است اما باقی مفاهیم نیازمند خلاقیت اند. اما میزوی به دنبال موفقیت مدتی طولانی در ذهن شما باقی خواهد ماند، بدون درخت.

از علی ملک محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان