جستار نقد از نوع جستار

چال اسکندرون- ج۱۹

چ

روزی از خواب بیدار می‌شود و همه می‌گویند که «چال اسکندرون» به سرقت رفته. او نمی‌فهمد. او هیچ چیز را نمی‌فهمد. او بیگانه است و این جور چیزها را فقط اهلش می‌فهمند.
فضا تعریفی مشخص دارد. با مختصاتش محدود می‌شود و با طول و عرض و ارتفاع. چال و گودال هم کلماتی دقیقند برای دلالتی مشخص. چال فضایی منفی است که حداقل از یه وجه ارتباط دارد با چیزی که خاک نیست. با این حساب من هم نمی‌فهمم که چگونه می‌شود چال را دزدید. چون چال در تعریف زبانیش خود نبودن چیزی است؛‌ مثلا خاک.
مکان با فضا تفاوت دارد. مکان ارزش افزوده‌ی معنای زیسته را بر فضا دارد. معنایی که با امکانات فضایی و اغلب مصنوع ایجاد می‌شود و با نشانگانی منتقل. چال اسکندرون مکان است. فقط حاصل از نبود یک مشت خاک در فضایی مشخص نیست. خود چیزی است که هست. چال اسکندرون زیسته شده و معنایی بیش از یک فضای منفی گرفته است. اهالی با آن خاطره دارند و برایش افسانه‌سرایی هم کرده‌اند؛‌ نا سلامتی پاتوق اسکندر بوده‌ است.
مکان را می‌شود دزدید. هر چیزی که روزی بوده باشد را می‌توان دزدید. تمام آن‌چه که از قبل آن به‌وجود آمده را می‌توان به چشم به هم زدنی نابود کرد. اما چگونه؟‌ او می‌خواست چال اسکندرون را قبل از این‌که سر جایش بگذارند ببیند. بفهمد اگر چال اسکندرون بیرون از فضای خودش باشد چگونه است. ندید و نفهمید. مگر می‌شود مکان را جدا از فضایی که بر آن سوار شده درک کرد؟
شاید تناقض است اما بعضی مکان‌ها آنقدر در ذهن ما اثر شدیدی می‌گذارند که حتی پس از بین رفتن اغلب امکانات فضاییشان هنوز زنده‌اند. امکاناتی که وجود و انتقال آن معنا وابسته‌ به آن‌ّ‌ها بود. روزی مردم از خواب بیدار می‌شوند و می‌بینند که فردی نامعلوم یک‌جا عمارت شهرداری را دزیده. خاکش را هم به توبره کشیده. اما چند دهه پس از گذشت آن اتفاق هنوز کوچه‌ی «پشت شهرداری» وجود دارد. کو‌چه‌ای که نه کو‌چه است و نه پشتی چیزی، بلکه بدنه‌ی شمالی میدان بزرگ توپخانه‌ است. مکان هنوز در اسم و قسمتی نامعلوم از گستره‌ی فضایی پیشین حضور دارد. حتی همین توپخانه! اصلا توپ چیست.
از خراب‌شدن دروازه‌‌های تهران هشتاد و چند سال می‌گذرد. فضایشان گم شده است. اما همچنان دروازه‌ شمیران و دولت زنده‌اند. حتی از پیرمردی زیر پل چوبی شنیدم که می‌‌گفت هنوز قامت دروازه را می‌بیند. حتی خیابان خورشید هنوز برایش خندقی رو به طلوع آفتاب بود. اگر دیروز دروازه قائم به وجود کالبدش بود، امروز همان خاطره‌ای که با اسمش متبادر می‌شود، او را زنده نگه‌ داشته. شاید هم برای خود کالبدی جدید پیدا کرده باشد؛ ایستگاه مترو. -مثل شِرِدر در لاک‌پشت‌های نینجا که هرروز جسمش در کالبدی جدید استحاله پیدا می‌کرد-
گرچه من دروازه را پیش از دزدیده شدنش ندیدم، اما حال آن پیرمرد را درک می‌کنم؛‌ من هنوز هم از زیر «پل»‌ گیشا رد می‌شوم، گرچه که دیگر کالبدی و حتی زیری ندارد. برای آنی که هرگز کالبدش را ندیده پل گیشا چه معنایی دارد؟ نه اصلا از خودم می‌پرسم: دروازه شمیران برای من تداعی‌کننده‌ی چیست؟ این جواب در نبودِ کالبدی متعین قطعا متکثرتر از وضع پیشینش است، اما صرف وجود جواب نشان‌دهنده‌ی استمرار وجود اوست. وجودی که یکسره تداوم است و اگر از ابتدا پایه‌ای نبود احتمالا اصلا شکل نمی‌گرفت.
معماری از منظری ایجاد مکان در گستره‌‌ای فضایی است. فضایی که اغلب منفی است. یعنی تا معماری نباشد نمی‌توان آن را دزدید. اما سوال این‌جاست که معمار در وضعیت نبود کالبد چگونه مکان را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد؟ یعنی چال اسکندرون وقتی جای خودش نیست چه شکلی است؟ -هر چیزی برای اندیشیده‌شدن در ذهن نیاز به فرمی دارد هر چند بدلی-
یک جواب آن است که نمی‌بیند و مکان پس از زیسته‌شدن و حضور در اجتماع با احتمالاتی شکل می‌گیرد که معمار به کلی از آن بی‌خبر است. پس معمار به نوعی بیش‌تر یک رمال است و حتی بیش از آن؛ چون از چیزی که خود نمی‌داند نه تنها خبر می‌دهد، بلکه آن را می‌سازد و برایش ادعا هم می‌کند. جواب دیگر آن است که می‌داند چراکه معمار شخصیتی خداگونه دارد و از همه‌چیز خبر دارد و در آنِ واحد به همه‌‌چیزِ پروژه می‌تواند بیندیشد!
جواب بدهید که چال اسکندرون وقتی بیرون است چه شکلی است؟ نمی‌دانم…

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان