جستار نقد از نوع جستار

آه، ای پسرک تابستانی من… – ج۲۱

آ

 به جوانان وطنم، آن هنگام که از جا برخیزند…

 

بخش اول: عقل

یکی از عجیب‌ترین ایده‌هایی که تا به امروز با آن برخورد داشته‌ام ” اساس استقرایی‌بودن نتیجه‌گیری‌های علمی براساس مشاهدات تکرارشونده” است. برای مثال و در راستای ایجاد ذهنیت مشترک نسبت به این دغدغه‌ی ذهنی، به این مساله فکر کنید که : اگر خورشید هر روز از شرق طلوع می‌کند، چه چیزی ما را مطمئن کرده که فردا از غرب طلوع نخواهد کرد؟

پیش از هرگونه قضاوت زودهنگام دست نگه دارید و دوباره به صورت مساله فکر کنید. من هم می‌دانم که هزاران فکت علمی اثبات‌شده وجود دارد، اما نکته اینجاست که این طرح مساله ریشه‌ی چیزی عمیق‌تر را نشانه گرفته، به نوعی ما با فلسفه‌ی علم مواجه هستیم. سوال اینجاست:

آیا اساسا انسان می‌تواند درباره‌ی آینده کوچک‌ترین ادعایی بکند؟

چه لزومی (دقت کنید جواب این سوال جاذبه نیست، عمیق‌تر فکر کنید!) باعث می‌شود زمین دور خورشید بگردد؟ خداوند؟ یا جهان ذی‌شعور است و تصمیم گرفته براساس الگویی مشخص رفتار کند؟ چرا جهان، اگر ذی شعور است، نمی‌تواند تصمیم بگیرد لحظه‌ای بعد فیزیک جدیدی را بر کیهان حاکم نکند؟ چرا و چطور و چه کسی، لحظه‌ای بعد از تمام‌شدن این جمله، مانع بالاافتادن قلم من به جای پایین‌افتادن آن می‌شود؟

در میان این سوالات، آن چه تفکر برانگیز است جهل خودخواهانه‌ی همیشگی انسان است در مواجهه با پیچیدگی‌ها. ذهن استقرا می‌کند. تابستان را پشت بهار می‌بیند. بهار را پشت زمستان، زمستان را پشت پاییز و خیال می‌کند این الگو قرار است تا آخرین لحظه‌ی زندگیش تکرار شود. پس این فرض اولیه را چون اصولی محکم می‌پندارد و به داشته‌های بی‌ارزشش ایمان می‌آورد تا بتواند قصر زندگیش را روی آب روان اعتقاداتش بنا کند.

بخش دوم: عشق

عزیزم،

تا به حال به زمستانی اندیشیده‌ای که هرگز تمام نشود؟

هزاران سال سرما و سکوت حاکم بر زندگی، آنقدری که مفاهیمی چون جوانه‌زدن فراموش شود، و رنگ‌ها همه جز خاکستری از خاطر انسان برود؟ و بهار، به مانند اساطیر توسط اندک مادربزرگانی که لالایی آخرین بهار را در بچگی در آغوش مادرانشان شنیده‌اند، در آن شبِ طولانی برای اندک نوه‌هایشان قصه شود؟

آنقدر برف ببارد که باریدن سکوت جدیدی را معنا کند،

و آنقدر سرد شود که گرما حتی از بستر عاشق‌ترین زوج‌ها برود و دیگر کودکی زاده نشود تا یکی از آنها تبدیل به منجی وعده‌داده‌شده‌ای شود، که با شمشیر آتشینش به این ناامیدی منجمد پایان دهد؟

و آن‌قدر سرد که کلام پیش از آن که سفرش را به سلامت به سمت دیگری طی کند، تبدیل به کریستال‌های شیشه‌ای شود و روی زمین بریزد تا زیرپای دیگرتری بشکند؟

شاید آن زمستان بیاید،

شاید جهان روزی تصمیم بگیرد که دیگر جاذبه‌ای وجود نداشته باشد،

و زمین تصمیم بگیرد که از چرخیدن به دور خورشید خسته است و باید برود و دنبال معشوق جدیدی بگردد که بیشتر به او محل بگذارد،

شاید زمستانی بیاید که هرگز پایان نیابد، در آن صورت،

من خود را خواهم کشت، درحالی‌که عاشق تو هستم

تا از شیره‌ی وجود عاشقم در خاک،

گلی جوانه بزند که رسیدن بهار را از پی هزاران سال نوید دهد…

 

بخش سوم: حکمت

امید، آخرین سنگر ماست

شاید در آن بمیریم، ولی در سنگر مردیم، نه در خانه‌هایمان.

علیرضا محمدی از علیرضا محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان