جستار نقد از نوع جستار

پیری – ج ۲۳

پ

در بیست‌سالگی ایستاده‌ام و وقتی به پیری فکر می‌کنم، تنها چیزی که به ذهنم متبادر می‌شود، کلمه‌ی «غیرقابل تحمّل» است. قبل از آن اما با اینکه یقیناً می‌دانم برای مثال پیری در لغت‌نامه‌ی دهخدا به چه معناست و پیر به چه کسی می‌گویند، اما فکرکردن به پیری خودم تا حدودی غیرقابل دسترس به نظر می‌رسد. اخیراً مردم برای اینکه این غیرقابل دسترس بودن را از بین ببرند به این فکر افتاده‌اند که با استفاده از اپ‌های مرتبط، صورت پیری خود را ببینند. البته اکثراً به دلیل اینکه نوع پیرشدنشان با پیرشدن اروپایی‌ها متفاوت است،‌ صورتشان مثل آلوی خیس خورده ورم می‌کند. حتیٰ همان‌هایی که گوشت به صورت ندارند. دیدن تصویر پیری، قبل از پیری چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟‌ می‌تواند امیدوارکننده باشد که بگویی روزی خواهد رسید که این‌گونه می‌شوم؟ یا اینکه به خودت می‌گویی در نهایت این‌گونه می‌شوم و کنجکاوی‌ات می‌خوابد.

به‌نظر می‌رسد یک اپ ساده دارد ادعا می‌کند که توانایی پیش‌بینی آینده‌ی شما را دارد. احتمالاً لازم است کسی بیاید و کاسه‌کوزه‌ی این دروغ‌ها را درهم بشکند. واقعاً چطور همچین چیزی تا این حد جدی گرفته شده‌است؟ هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند که اصلاً قرار است به آن نقطه برسید یا نه.

اما پیری یعنی آرام در گوشه‌ای به انتظار مرگ نشستن. خواه در گوشه‌ی خانه‌ات باشد خواه خانه‌ی سالمندان. تمام فکر و ذکرت این است که چطور دردها را کم کنی یا به اینکه دیگران چه دردهایی دارند نگاه کنی. انگار تمام پیرها در یک باشگاه عضو شده‌اند که در آن دردها و درمان‌های خود را پی می‌گیرند. گاهی به سالم بودن چشم‌ها یا زانوهای یکدیگر حسودی می‌کنند و ناله و نفرین راه می‌اندازند. گاه دیدن بردباری بیش از حد بعضی از آن‌ها آدم را شگفت‌زده می‌کند. پیری یعنی آهسته آهسته از خود تهی شدن. پیری یعنی بالارفتن کیلومترشمار ماشینت تا حدی که به اسقاط شدن نزدیک می‌شود. پیری یعنی قبول تنها بودن. تنها مردن و ترک‌کردن و ترک شدن. پیری یعنی اضطراب ناشی از فراموش‌کردن و فراموش‌شدن. یعنی چشمهایی که بر در دوخته می‌شود و خاطراتی که مثل موج دریا در رفت‌وآمدند و آدم را کماکان می‌چزانند. پیری یعنی همه چیز گذشته بهتر بود. حتیٰ اگر بین دو جنگ جهانی قرار گرفته باشی. پیری یعنی مرورکردن تجربه‌هایی که می‌خواستی داشته باشی. می‌خواستی عاشق بشوی می‌خواستی موفق بشوی می‌خواستی هر کسی که آرزویش را داشتی بشوی می‌خواستی کارهای هیجان‌انگیز بکنی می‌خواستی بچه‌ها را بزرگ کنی. اما حالا نگاه می‌کنی؛ چه در کارت موفق بوده‌ای چه نه، داری روبه اتمام رسیدن این ماجراها را تجربه می‌کنی. داری می‌بینی که چگونه لای دردهای اجتناب‌ناپذیرت تمام می‌شوی. چگونه از اینکه دنیا قرار است به کجا برسد هراسناک می‌شوی. می‌خواهی هرچه کامل‌تر این تجربه به آخر برسد.

داشتم پیری را تصور می‌کردم. داشتم می‌گفتم که چرا به نظرم پیری غیرقابل تحمل می‌آید. به خودم گفتم که حتیٰ پریود شدن هم چیزی بود که در ابتدا غیرقابل تحمل می‌رسید. به نظر می‌رسد پیری لحظه‌ای‌ست که تو «می‌دانی» چیزی را که تنها با رسیدن می‌توان فهمید. اما زمان همه را مثل دایه‌ای در گهواره عادت می‌دهد. زمان همه چیز را التیام می‌بخشد و از همه چیز عبور می‌کند. زمان حتیٰ از ما هم عبور می‌کند. همین چیزهاست که پیری را(یا تصور پیری را) برایم غیرقابل تحمّل کرده‌است.

منا شاطری از منا شاطری
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان