جستار نقد از نوع جستار

در آغوش – ج ۲۷

د

کودک بودم و هنوز مدرسه هم نمی‌رفتم. بیشتر اوقاتم در خانه‌ی مادربزرگم می‌گذشت، تنها و به عطلت. کارم فقط این بود که بنشینم و زندگیشان را با دقت مشاهده‌ کنم. زندگی‌ای که حال به نظرم آرام و حتی خسته‌کننده بود. همه چیز مثل روز قبل با ترتیب آشفته‌اش می‌گذشت و به شدت آرام. ظهر که پدربزرگم می‌آمد مادربزرگم از پیش سفره‌ی ناهار را پهن کرده بود و پدربزرگم هم بدون هیچ حرفی ناهارش را می‌خورد و به کنجی آن پشت‌ها می‌رفت تا «قیلوله» کند. همیشه دوست داشتم بروم ببینم او چه می‌کند، بلکه وظیفه‌ی مشاهده‌ام را تمام و کمال به انجام برسانم. مادربزرگم نهی می‌کرد، می‌گفت که بگذار آرام باشد. بعضی وقت‌ها سرک می‌کشیدم ولی با حیرت می‌دیدم گوشه‌ای لم داده و مترصد دارد مرا نگاه می‌کند! جز وحشت چیزی نداشت و من هم فرار می‌کردم.

شب که می‌شد مادربزرگم جای خواب مرا آماده می‌کرد و می‌گفت که خسته شدی و بخواب. ولی من هیچ کاری نکرده بودم که خسته از آن باشم. ناچار دراز می‌کشیدم و آن دو را نگاه می‌کردم. پدربزرگم همان کنج خود را گرفته بود و عینک می‌زد و کتاب می‌خواند. مادربزرگم هم بعد از ظرف‌ها در مبلش فرو می‌رفت و تلویزیون تماشا می‌کرد. صبح که بلند می‌شدم هنوز خیلی زود بود ولی خبری از پدربزرگم نبود. مادربزرگم هم همیشه ظرف می‌شست ولی صبحانه‌ی من آماده بود. مرا که می‌دید می‌گفت: «هنوز زوده برو بخواب!» اما نمی‌فهمیدم چرا برای خودش زود نبود. همیشه برایم سوال بود که کی می‌خوابد. بعضی وقت‌ها که برایم قصه تعریف می‌کرد از خواب‌های عجیب و غریبش چیز‌هایی می‌گفت. و من همیشه می‌پرسیدم: «کی؟» و می‌گفت: «دیشب!» و من خاموش می‌شدم.

یک شب از احساس خفگی زیر چند پتو بیدار شدم. پدربزرگم را دیدم که گوشه‌ای زیر نور چراغ مودبانه نشسته اما خبری از مادربزرگم نبود. رفتم پیش او و فریاد کشیدم. هیچ توجهی نکرد و من باز هم تلاش کردم ولی نه. او داشت چیزی زمزمه می‌کرد، هر قدر صبر کردم تا تمام شود، نشد و خوابم رفت. فردایش از او پرسیدم و گفت که سوره‌ی «مائده» را در نماز می‌خوانده. برایم خواند، یک ساعتی طول کشید و من فقط ملول شدم. آن شب را بیشتر بیدار ماندم تا ببینم مادربزرگم چه می‌کند. مدتی طولانی گذشت و اون هم‌چنان به تلویزیون خیره مانده بود. بلند شدم و دیدم چشم‌هایش را بسته. صدایش کردم و داد زد:‌ «بیدارم!» ولی من چیزی نگفته بودم.

سال‌ها از آن سال‌ها می گذرد و آن دو کمابیش هنوز این‌گونه زندگی می‌کنند. من هم کمی از آ‌ن‌ها زندگیشان را یاد گرفتم. فهمیدم که خواب عمل خبیثی است که نباید حین ارتکاب آن دستگیر شوم. فهمیدم که این موجود خبیث تا می‌تواند زندگی مرا می‌خورد تا تمام شود. خود را مهربان جلوه می‌دهد تا تسلیم او شوم و چیزی از من باقی نمی‌گذارد. تا می‌توانستم از او فرار می‌کردم ولی او هر شب مرا دستگیر می‌کرد و من نفهمیدم چگونه هیچ وقت حریف پدر و مادربزرگم نمی‌شد.

یک‌بار به خود رنج دادم و دو روز نخوابیدم، پنجاه ساعتی می‌شد. خوش‌حال بودم که بالاخره توانستم. کارها‌یم خوب پیش می‌رفت و من خوش‌حال داشتم از کنار خیابان رد می‌شدم و دست‌فروش‌ها را زیرچشمی می‌دیدم و بر سخافت اجناسشان غصه می‌خوردم. آن میان کودکی هم بود که گدایی می‌کرد. زنی را دیدم که گلی را جلوی بساطش گذاشت. خوشم آمد و تحسینش کردم در دلم. سرم را که گرداندم دیدم گل‌دادنش آن منحصر به آن کودک نشد و به همه دست‌فروش‌ها گل می‌داد. کمی کارش برایم بی‌معنی جلوه کرد تا این که متوجه شدم که اصلا او گلی ندارد! رهایش کردم و رفتم سوار اتوبوس‌های معهود شوم. اتوبوس فرار کرد و من دنبالش دویدم. دیدم مردم هم دارند با من می‌دوند تا به اتوبوس بر‌سند. راننده را پیش خودم سرزنش کردم که به این خیل کثیر بی‌توجه است. اما وقتی خوب نگاه کردم دیگر هیچ اتوبوسی جلویم نبود! مردم هم دست از دویدن برداشتند.

آن روز که خانه رفتم تصمیم گرفتم که با این موجود خبیث دوست‌تر باشم. نه از او همچنان فرار کنم ولی به تخلیط بر او غلبه نیز کنم. بارها مچش را گرفتم و وقتی داشت با آن تصاویر و داستان‌های عجیب و غریب مرا فریب می‌داد به خود می‌گفتم: «تو خوابی!» و او خود می‌گریخت. کم کم او اسم رمز را فهمید و دیگر نمی‌گریخت. جوابم را می‌داد: «خب؟!» و به فریبش ادامه می‌داد. نه تنها ادامه می‌داد و می‌دهد که بلکه وقتی خود هم فرار می‌کردم هنوز در چنگال درازش بودم. گاهی چنان‌که از فرط تنهایی دائم به دامش می‌افتادم و دیگر خود تفاوت میان خواب و بیداری را نمی‌فهمیدم. همه چیز ادامه‌ی ناتمام قبلی به نظر می‌رسید و باز هم ناتمام ماند…

وله الحمد.

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان