جستار نقد از نوع جستار

در کنار تنهایی – ج ۲۸

د

از خود تنهایی را می‌پرسم: آیا تو هنوز تنهایی؟ از ابتدا جواب را می‌دانم بهتر از هر کس دیگر ولی به پاسخش اعتمادی ندارم. به این پناه می‌برم که پرسش را زیر سوال ببرم؛ اصلا این پرسش معنایی دارد؟ اصلا پاسخ دادن به آن دردی را دوا می‌کند؟ می‌توان به آن پاسخی درخوری داد؟ مگر این امری کمی است که آن را بسنجم؟
می‌دانم تنهایی متضاد مفهومی دیگر است؛ واژه‌ای که وقتی زندگی از آن خالی شود می‌گوییم که تنها شدم. ولی واژه‌ای مناسب برای آن مفهوم نمی‌یابم؛ اصلا آن مفهوم هم برایم ناشناخته است. با هم بودن چندان دردی را دوا نمی‌کند. به جرات می‌گویم که جمعیت خود موجب تنهایی بیشتر است. اتفاقا تنهایی زمانی پررنگ‌تر می‌شود که کسانی باشند اما همچنان تنها باشی. شاید هم تنهایی بر دو قسم است؛‌ اول آنکه در میان جمع احساس تنهایی غلبه ‌کند و دوم آنکه در خلوتی خیز بردارد و بدون حضور فیزیکی هیچ کسی در خود فرو رود.
شاید نوع دوم بیشتر برایمان ملموس باشد. چراکه در شرایط دوم علاوه بر تنهایی مفاهیمی مثل نداشتن هم‌نشین و هم‌زبان هم موجب هم‌افزایی می‌شوند. ولی لزوما نداشتن هم‌نشین فرد را تنها نمی‌کند. چه بسا داشتن هم‌نشینی کخ هم‌دل نیست، فرد را بیشتر در لایه‌های درونی خودش فرو ببرد. هم‌دلی هم از آن چیز‌هایی است که هرگز برایم روشن نشد که یعنی چه؟ مثلا وقتی می‌گوید: «هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است!» (مولانا) گمان می‌کنم که هم‌زبانی هم ملازم هم‌نشینی است. اصلا معنای هم‌نشینی که خاموش باشد و بر بر آدم را نگاه کند نمی‌فهمم. البته شاید خود این آرامش‌بخش باشد. شاید بعضی وقت‌ها آدم نیاز دارد که منفعلانه فقط دیده شود. چنان که خدا گفت:‌ «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی ان اعرف» به این اعتبار خدا دوای درد خود را در این می‌دید که دیده شود و او بس تنها بود و البته هست.
اگر بپذیریم که دوای درد تنهایی حضور فرد دیگری است، به نظرم بی‌گمان آن فرد باید هم‌سنگ باشد. یعنی مثلا بتواند در حالتی از حالات روحی شریک آدمی بشود. ‌می‌دانم هر دو تعبیر مبهمند. نه تنها مبهمند که حتی ارتباطی به احساس تنهایی ندارند. در بهترین حالت، حالت تنهابودن را تبیین می‌کنند. اما بپذیرید که وقتی صحبت از تنهایی می‌شود از اولین مسائلی که به ذهن خطور می‌کند داشتن چیزی است که به آن دوست می‌گویند.
دوست احتمالا مفهومی است که بشر ناگزیر بود از تولید کردنش. چراکه از همان اوان تمدن برای برآوردن نیازهای اولیه خود نیاز به نیروی انسانی داشت که او را یاری کند. شاید پس از آن این مفهوم را توسع داد تا به روابط عاطفی‌تری انجامید آن‌چنان که معهود دوستان است. حتی دوستی امری مقدس پنداشته شد که «فَسَوفَ یَأتِی اللَّهُ بِقَومٍ یُحِبُّهُم وَیُحِبّونَهُ» (مائده،‌۵۴)،‌ خدا خواهد آورد گروهی که دوستشان می‌دارد و دوستش دارند و جانشینان زمین آن‌هایند. اما احتمالا این تعمق عاطفی بیشتر به همین کار می‌آمد که بهره‌کشی مادی با رضایت خاطر بیشتری صورت بگیرد. همین است که ما بیشتر افرادی را به شکل کاملا تصادفی ملاقات می‌کنیم، دوست خود می‌گیریم و به اندک زمانی وابسته‌شان می‌شویم و بعد هم به خود می‌گوییم که مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود. بله تقریبا تمام دوستی‌ها قضای آسمانیند و ما برای رفع مشکلات خودمان به آن چنگ می‌زنیم. پس چقدر این روابط ظاهریند، همین است که ارسطو می‌گوید: «ای دوستان من، دوست کجا بود؟!»
از دوستی هم که بگذریم شاید روابط زناشویی هم خیلی پاسخ درخوری به تنهایی ندهد. به زعم من حضور فرد دومی، هر که باشد، چندان به حس تنهایی مربوط نیست. تنهایی رابطه‌ای درون‌ریز است که فرد با خودش برقرار می‌کند و فرد دوم در بهترین حالت فقط مزاحم است. مزاحم هضم لایه‌های مختلف درونی فرد که بدر فعل و انفعالند و در حال تلاش برای جا افتادن.
اما آیا لزوما تنهایی چیز بدی است؟ پاسخ من یک نه محکم است. چرا که بد در قیاس با آن اصلا معنا نمی‌شود. تنهایی حسی است که هر انسانی به شکلی آن را به طور طبیعی درک کرده و حتی نیازی نبوده که به او آموزشی داده شود. احتمالا از قسم بیماری‌های مسری و واگیر دار هم نیست که با ویروسی منتقل شود. شاید فقط با حرف انتقال یابد. اما اگرچه که تنهایی بیماری نیست ولی دلیلی هم وجود ندارد که در مواجهه با آن درد نکشیم. ممکن است که تنهایی لذت‌بخش باشد که هست اما دردآور هم هست. این درد همیشه ولی از قسم دردهایی نیست که با مسکن آرام شود و فرد نیاز داشته باشد که فقط بی‌حس و منفعل شود تا درد نکشد؛ بلکه در بسیاری مواقع این درد فعال و مولد است. این همه درددل که تنهایان جهان تولید کرده و می‌کنند ناشی از همین درد است. به تعبیری عالم مقال بشر (همانی که در آن چیزهایی مثل ادبیات یا فلسفه یا … تولید می‌شود) از عالمی بسیار درونگرا زاده می‌شود.
گفتم که تنهایی فطری است ولی لزوم فطری و طبیعی بودن امری باعث نمی‌شود که آن امر زشت و قبیح نباشد. رابطه‌ی جنسی طبیعی است ولی در بیشتر جوامع بشری تابو بوده و هست. زشتی و قباحت هم امور طبیعی هستند. اگر با منطق ماده‌گرایانه یا شاید حتی سرمایه‌داری به تنهایی نگاه کنیم، تنهایی نه تنها قبیح است که حتی منفور هم می‌شود؛ چراکه در بعد فردی او را از فعالیت اجتماعی بازمی‌دارد و در بعد اجتماعی این باعث می‌شود که ارزش افزوده‌ی بیشتری تولید نشود،‌ البته اگر بپذیریم که تنهایی موجب چنین چیزهایی می‌شود،‌ شاید نشود، نمی‌دانم.
تنهایی لزوما واکنشی درونگرایانه نیست گرچه که درونی است. درونگرایی وقتی معنا پیدا می‌کند که عالم خارجی دارای اهمیت باشد. یا مقابل مفهوم مثل برونگرایی قرار بگیرد. اما تنهایی از اساس موضوعش با عالم خارج بیگانه است. ولی احتمالا عواقبش شبیه درونگرایی دیده شود یا شما آن را درونگرایی بدا‌نید. ولی سوال این‌جاست که اصلا تنهایی می‌توانست برونگرایانه باشد که آن را درونگرایانه بدانیم؟ ماده‌ی اصلی تنهایی چیست که موجب ارتباط آن با تقسیم‌بندی اجتماعی مثل درونگرایی شود. می‌دانید که این دو مفهوم ذیل ارتباط و ابراز احساسات با دیگران تعریف می‌شود.
شاید کمی دیر باشد ولی بگذارید بگویم که تنهایی مولد احساسات عجیبی است. دم‌دستی ترینش غم و رنج است که تلویحا گفتم. اما دیگرش شاید ترس باشد، وحشت که در زبان ما معادل ترس معنا می‌شود اصلا یعنی تنهایی. در مقابل وحدت هم همینطور، البته وحدت احتمالا موجب غرور شود. همین را می‌خواهم بگویم که تنهایی می‌تواند موجب این مغلطه شود که «ما کمیم پس خیلی خوبیم!» اگر این احساسات از دل حس تنهایی زاده شوند پس چقدر تنهایی کار راه انداز است. تنهایی موجب می‌شود که برخیزیم و برای خود شریک،‌ گوش شنوا، همدم یا … پیدا کنیم. بیشتر هم این گونه اتفاق می‌افتد که ابتدا به حرف می‌آییم. البته همیشه هم اینطور نیست.
به سوال نخستینم باز می‌گردم: آیا تو هنوز تنهایی؟ باز هم نمی‌دانم، نمی‌توانم برای آن جوابی پیدا کنم که راضیم کند ولی شاید یکی از راه‌های پاسخ به آن به جای تعریف دقیق این مفهوم یا حس دیدن عواقب و عوارضش باشد. بدبختانه اما این عوارض چنان که دیدیم یکتا نیستند. چنانند که رشد می‌کنند و بعضا بر حس تنهایی اولیه غلبه می‌کنند و گاهی هم به بقای خود ادامه‌ می‌دهند در کنار تنهایی…
وله الحمد.

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان