جستار نقد از نوع جستار

در نقد در نقد سانتی مانتالیسم

د

برخی از ما دردمندیم. نمی‌گویم همه چون نمی‌دانم. ادعا نمی‌کنم از کجاست چون سوادش را ندارم ولی بیماری داشتن نظریه گریبان گیر بعضی است. از هر چیزکی چیزها ساخته و به تمام کائنات تعمیمش می‌دهند. آن یکی عامی می‌بیند که کاسبکی کم فروشی می‌کند و فورا تمام کاسب‌ها کم فروش می‌شوند، البته که همه‌اش کار خودشان است، و این یکی هم که در فضای آکادمیک نفس می‌کشد به محض یاد گرفتن یک ایسم جدید تمام جهان را فلانیستی می‌بیند.

من هم نمی‌دانم سانتی‌مانتالیسم چیست پس به یک لغتنامه رجوع کردم و چنان بود که همه را به sentiment ارجاع داده بود و آن را هم نوعی احساس بروزیافته معنا کرده بود. البته اصلا مهم نیست چون باید در زمین دیگری بازی کنم که سانتی‌مانتالیسم را گونه‌ی تولید خودآگاه این شرایط می‌داند که نمی‌دانم مقصود از آگاهی در اینجا چیست پس حرفی‌ ندارم.

اما فارغ از عدم تعریف یا ارجاع دقیق به مفهومی که باعث روشن شدن و ایجاد گفتگو می‌شود، موضوع شخصی سازی بود، اما یعنی چه؟ آن چنان که تمام مفاهیم را چون به آن شکل که در گفتمان غالب است نمی‌شناسیم و یا می‌شناسیم ولی با آن ارتباط برقرار نمی‌کنیم آن را به سطح شخصی خود می‌بریم و با واژگان مبهمی فضای ذهنی خود را ترسیم کرده و سردرش می‌نویسیم: کسی وارد نشود. بیچاره اگر وارد هم شود نمی‌داند چه کند.

این سطحی سازی ( بخوانید همان شخصی سازی) باعث می‌شود تا پدیده های اطرافمان تنها به وجهی ببینیم و شواهد مدعایمان بدانیم، البته که هست ولی فقط برای خودمان. درواقع اگر تحلیل منطقی هم ارائه داده باشیم فقط لایه ای از آنچه که هست و توسط ما ادراک شده مورد بررسی قرار گرفته است. گاهی این ذره‌بین نظریه ما چنان برای خودش اتفاقات بی‌ربطی را در کنار هم مرتبط جلوه می‌دهد که بیان آن برای مخاطب طنزگونه است و برای ما نموداری شامل از جهان هستی. این مقدمه‌ای است بر آنچه به فریب دیگران عامی‌تر از خودمان منجر می‌شود.

یکی از نشانه های ابتلا به این درد کثرت استقراهای ناقص است که غالبا بیانشان با گزاره هایی شروع می‌شود که یک ”اساسا“ بر سر آن‌ها نشسته است مثلا: “اساسا خانواده ایرانی پر از مفاهیم سانتی مانتال است.” هرگاه یکی از این جملات زیبا را دیدید کمی عقب‌تر بنشینید و از خود بپرسید چه شد؟ من هم پرسیدم که چه شد. باهم‌نشینی چند نمونه دور از هم فرهنگی، از درون ساحت خانواده و شخصی‌ترین حالاتشان تا عمومی‌ترین پدیده‌های فرهنگی ایران مثل فیلم جدایی چنان دو سر طیف فرهنگ را به هم بستیم که کسی شک نکند فرهنگ و خانواده ایرانی سانتی‌مانتال است. اما نمی‌دانم چگونه کانسپت یک فیلم‌نامه می‌تواند نمودار کل فرهنگ یک جامعه باشد، شاید هم باشد، گیریم که اسکار گرفته است.

استقرای ناقص بین پدیده هایی که می‌توانند با آن برداشت خاص سانتیمانتال تفسیر شوند، جالب است اما شاید من اشتباه می‌کنم. شاید این پدیده‌ها اساسا سانتیمانتال ‌اند. مثلا شاید سنت تربیت خانوادگی و شرایط امنیت اجتماعی کشور ما تاثیر چندانی در رفتار مادران نداشته باشد و تمامش زیر سر ژن های سانتی‌مانتالیستیک است. کانسپت احساسی جدایی و لاتاری (تف بر جمله ای که درش این دو کنار هم آمده) هم کاملا بی ارتباط با سرکوب ها و افسردگی جمعی جامعه است.

دوستانمان هم همه سانتیمانتالند علی‌الخصوص سال‌های اول دانشگاه. رفتار دوگانه‌شان ربطی به دوقطبی شخصیتی ندارد و خیره شدن به جایی و هندزفری در گوش هم خبر از اختلال افسردگی هر چند خفیف نمی‌دهد. یونگ هم کاملا اشتباه می‌کرد که شرایط تقلید مثلا معشوق را ناشی از عدم طی شدن سلوک شخصی و نداشتن خود مستقل و هویت می‌دانست، این ها همه ناشی از جامعه‌ی سانتیمانتالی است که داریم.

حال با این جامعه سانتی‌مانتال چه کنیم که از دست زامبی ها در امان بمانیم؟ بهترین راهکار تن دادن به سه «توصیه» انتهایی جستار دهم است که اگر من بودم نامش را “توصیه هایی برای رهایی از شر سانتیمانتالیسم ‌همه‌شمول” می‌گذاشتم چرا که نام نقد از هیبت ایجاب متن می‌کاهد.

۸ دی ۹۷

نقد شد:

جستار نقد از نوع جستار

نویسندگان