جستار نقد از نوع جستار

آواز آدمی – ج ۳۳

آ

عجیب بود ولی او وسط تهران در خانه‌اش سه مرغ داشت و یک خروس. وقتی عجیب‌تر می‌شد که می‌فهمیدی عمه‌ا‌م هیچ‌گاه زندگی روستایی را تجربه نکرده و نافش را چهل سال پیش از این همین جا بریده‌اند. حتی عجیب‌تر از همه آنکه او هیچ تعلق خاطری به این حیوانات زبان‌بسته نداشت و هیچ کس نمی‌دانست که آن‌ها اینجا چه می‌کنند؛ زمان و مکان و شخص اشتباه!

او حتی به آن‌ها آب و دانه‌ی درست حسابی هم نمی‌داد. خوراکشان ته‌ماند‌ه‌ و آبشان گل‌آلود باغچه. کم کم از دستشان عاصی شد و یکی از سه مرغ را داد برایش سر ببرند و پر بکنند تا شاید به کارِ خوردن بیاید. غذایی پخت و ما هم دعوت بودیم. هیچ کس از آن نخورد، بد مزه بود. نمی‌دانم به واسطه‌ی خاطره‌ای که از مرغ طلایی سر و مر گنده‌ای که در حیاط رژه می‌رفت، بود یا واقعا از تغذیه‌ی بد مرغ، طعمش هم بد شده بود. خلاصه که بیشتر غذا رفت میان ته‌مانده‌ها. بعد از ظهر که خداحافظی کردیم و به خانه می‌رفتیم، دیدم که آن دو مرغ دارند از گوشت خواهر(؟) قربانی‌شده‌شان با لذت می‌خوردند و ناگهان خروس آمد و استخوانی از او به نوک گرفت و رفت!

«و پسر سراج گوید وقتی بر آن حوالی می‌گذشتم. آوازی شنیدم که می‌گفت انا اخوک فی الاسلام فخلصنی مما انا فیه؛‌ به معنیِ برادر توام در مسلمانی، مرا برهان از آنچه من دانم! چون نگاه کردم مردی را دیدم به یک پای از درخت آویخته. برفتم او را بگشادم و رها کردم تا برفت. و این حال در باغ مهتری بود و من آنجا مهمان بودم. چون وقت طعام آمد آن مهتر مطبخی را گفت: صید مرا بریان کردی؟ گفت: نه! مهمان او را بگشاد و رها کرد و برفت. پس من گفتم: نه او مردی بود؟! مهتر گفت: آن مرد نبود که نسناس بود و ایشان زبان تازی گویند. ما همه عمر شکار ایشان کنیم و خوریم.» (عجایب الدنیا، ۴۰)

 

شاید آن مرغ نمی‌دانست که آنچه می‌خورد چیست، به این نوع غذاها عادت کرده بود. تنها برایش این مهم بود که در آن قحطی شکمی سیر کند و روزی بگذراند. او اصلا نمی‌دانست که گوشت هم‌نوع خودش چه مزه‌ای دارد، مگر پیشتر گوشت مرغ خورده ‌بود که بداند؟‌

آن مرد هم نمی‌دانست که نسناس چیست. پیش از آن ندیده بود. اگر میان غذا هم به او می‌گفتی احتمالا با خودش می‌گفت نسناس است دیگر، حیوانی مثل آهو و گوسفند و … . اما میان باغ موجودی دید عینا چون خود که دلش برایش به رحم آمد. فرق خود را با او ندانست ولی مهتر خوب می‌دانست چون به خوردن گوشت نسناس عادت کرده بود و می‌دانست چقدر لذیذ است. اما آیا مهتر این را هم می‌دانست که در واقع گوشت هم‌نوع خود، یعنی انسانی را می‌خورد؟

امروز می‌دانیم که موجودی به نام نسناس وجود ندارد و آن حیوان انسان‌نما که قدما می‌گفتند ناخن‌هایش پهن است و مویش مانند موی بز که در بیابان‌ها و کوه‌ها سرگردان است، حیوان نیست، انسانی بخت برگشته‌ است که از شهرش دور افتاده و آواره شده. شاید هم چون حی بن یقظان (همان تارزان خودمان) انسانی بوده که در محیط وحشی تولد یافته و رشد کرده و ظاهرش هم وحشی می‌نماید.

قدمای ما انسان را فقط در محیط انسانی و در قالب اجتماعی تصور می‌کردند. فقط دیوانگان جوینده سفر می‌کردند. یعنی دیوانگان و جویندگان سکه یا همان تجار و جویندگان خدا یا همان عرفا. بقیه‌ی مردم متمدن پابند شهرها و روستاها و یا قبایل خود بودند و در اجتماعات انسانی یافت می‌شدند. پس هر کس که تنها و سرگردان باشد خارج از این اجتماعات، انسان نیست بلکه حیوانی است که کاربردش فقط خورده‌شدن است، حال هر چقدر هم که می‌خواهد انسان بنماید.

اما‌ آیا اگر آن مهتر می‌دانست که این بخت‌برگشته انسان است باز هم او را می‌درید و می‌خورد؟ شاید می‌دانست اما به واسطه‌ی لذتی که از آن می‌برد به خود می‌گفت: «نه انسان کجا بود؟ بی‌شک نسناسی لذیذ است!» بله این فقط انسان است که می‌تواند خود را فریب دهد. احتمالا پدران ما هم چنین خود را فریب دادند و آن نوع دیگر انسان را خوردند. اصلا فرض کنیم مهتر خود را هم فریب نمی‌داد و آگاهانه می‌دانست که او انسان است و تفاوتی با خویش ندارد. که چه؟ آیا کار او وحشیانه و غیراخلاقی بود؟

می‌گویند که این عمل آدم‌خواری دو نوع است: قربانی کردن و یا زنده زنده خوردن انسان و دومی تغذیه از مردار آدمی. احتمالا دومی شیوع بیشتری داشته باشد و حتی در مواردی با خود بگوییم که چندان هم غیراخلاقی نیست. مثلا وقتی قحطی می‌آمده به هرشکلی، بازماندگان برای بقای حداقلی خود سراغ مردار درگذشتگانشان می‌رفتند و یا شنیده‌ایم که در سقوط هواپیمایی زندگان از مردگان تغذیه کردند تا زنده بمانند. لابد با خود می‌گوییم چاره‌ای نداشتند. اما واضح است که آن مهتر نسناس‌خوار اینقدر بیچاره نبود.

احتمالا در مقابل نوع اولی که ذکر آن رفت واکنشمان تندتر باشد. مثلا اصلا چه معنی داشت که چگین‌ها در حضور شاه عباس مجرمی را زنده زنده بدرند و بخورند؟ هر کاری که کرده باشد این چه مجازاتی است آخر؟ یا یعنی چه که ماساژت‌ها فزرند خود را برای خدا قربانی کنند و بخورند؟ این چه خدای کودک‌کشی است؟ یا مگر اسیرخواری افتخار داشت که اقوام کارائیبی برای خوردن او جشن هم می‌گرفتند؟

من هم در مقابل این وقایع متاسف خواهم بود اما من به عنوان یک انسان مدرن با فاصله‌ی زمانی بسیار در حالی که در جهانی اومانیستی زندگی می‌کنم، این وقایع را می‌بینم. احتمالا باید بدانیم که شیعیان صفوی مومن سنی‌مذهب را از سگ کمتر می‌پنداشتند که «اولئک کالانعام بل هم اضل». در نظر اینان مجرم سنی‌مذهب در بهترین حالت منبع مفیدی برای تغذیه بود. یا احتمالا ملکه ماساژت‌ها لطف خدا را ارزشمند‌تر از جان رعایا می‌دانست حال می‌خواهد کودکی باشد. و در نظر آن قبائل که اصلا نمی‌دانستند انسان چیست، افراد قبیله‌ی مقابل ارزشی نداشت و خوردنش را افتخار می‌دانست چون نشانه‌ی پیروزیشان بود.

دیدیم حتی آن نسناس (یا انسان؟) وقتی از بند رها شد که برادری خودش را ثابت کرد در مسلمانی، وگرنه اگر می‌گفت که «ترسایم!»، احتمالا همان شب خورده شده بود. اما آیا واقعا انسان فرقی با دیگر موجودات دارد؟ می‌گویند که ظاهرا دارد، نمی‌دانم. حتی اگر انسان ذی‌روح و ذی‌شعور و ذی… هم باشد، از حق نگذریم که به هر حال منبعی است برای پروتئین. گرچه تقلیل انسان به منبعی برای تغذیه کمی ناخوشایند به نظر می‌رسد اما برای انسانی که مدت حیاتش تمام شده، احتمالا خیلی تفاوتی نکند که آدمی دیگر که هنوز روی زمین است او را بخورد یا کرم‌های درون زمین.

شرم بر من! قطعا کرم نمی‌داند که آن انسان که بوده که آن را میخورد چون کرمی که از خدا کاربرد موسی را پرسید. اگر می‌دانست قطعا نمی‌خورد، چطور با وجدانش کنار می‌آمد که او را بخورد؟ آیا دلمان می‌آید که کسی را که روزی پدری یا مادری یا فرزندی بوده را به عنوان شام بخوریم؟ اگر آن مهتر می‌دانست هم احتمالا دلش نمی‌آمد. آن نسناس حتی اگر گوسفند هم بود پدری بود یا مادری یا پدر و مادری داشت، البته ما هنوز گوسفند را می‌خوریم.

شاید اگر تمام مسائل حیوان‌شناختی این امر را رها کنیم مسئله‌ی اساسی را که همان واکنش احساسی است که به آدمخوار دست می‌دهد، پیش چشم آوریم. وقتی بچه بودم جایی خواندم که هند جگر عباس را از روی کینه به دندان کشید. بله جگرخواری چندش است مخصوصا خام خام! اما این عمل برای کودکی چون من نمودار کینه‌ی هند بود تا هر چیز دیگری. فیلم snowpiercer را اگر دیده باشید پیرمردی که پا نداشت جایی برای مردی و جوانی تعریف می‌کرد که وقتی آن ته قطار غذایی نبود، جوانی می‌خواست کودکی را بخورد از گرسنگی، اما او پایش را قطع کرد و به جوان گرسنه داد. آن جوان حال مردی شده بود و آن کودک هم جوانی. بیش از هر چیز اینجا از خود گذشتگی پیرمرد به نظر ما می‌آید تا مثلا طعم پا.

فرض کنیم آن مهمان آواز نسناس را که می‌شنید بی‌توجه می‌گذشت و او کباب می‌شد. آیا آن شب قادر بود که آن غذای لذیذ را بخورد؟ نمی‌دانم اگر من بودم نمی‌توانستم. چون لااقل ثانیه‌ای پیش چشم خود آورده بودم که آن می‌توانست من باشد، خود را در آن مهلکه تصور می‌کردم و از روی خودخواهی هم که شده هم‌نوع خود را قربانی نمی‌کردم. همین‌گونه است که اکنون اگر غذای لذیذی حتی  از مردار انسان برایم تهیه شود از خوردنش ابا دارم. چون آواز انسان را شنیده‌ام که چون من است. اگر چون من نبود احتمالا چون حیوانی بود که آوازش را می‌شنوم ولی اعتنا نمی‌کنم‌. بیچاره حیوان که نطق ندارد.

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان