جستار نقد از نوع جستار

پرسه نزن! – ج۳۷

پ

هفته ۱۶۸ ساعت دارد. من حداقل ۶ ساعتش را در شهر پرسه می‌زدم تا اینکه آن صدای واحد پشت‌ حرف‌های شبکه‌های اجتماعی فریاد زد:‌ پرسه نزن!

البته دوستی هم پیام داد و دوستانه خواهش کرد که مراقب خود باشم. من هم قول دادم کمتر پرسه بزنم. گفت که نزن! گفتم نمی‌شود و بلند بلند برای وجدانم توضیح دادم که این بخشی از کار من است و باید به انجام برسد. دوستم چیزی نگفت و فقط بعد از چند ساعت پیام داد:‌ «با مترو که نمیری؟»

پیش از هر چیز از این بیماری متشکرم که مشکل جانشدن مرا در مترو حل کرد، می‌دانید من آن‌قدر قدرت بدنی ندارم تا صبح‌های زود وقتی که مترو بیش از اندازه پر است نفر آخر را هل بدهم و خودم را جا کنم‌؛‌ شاید هم زورش را داشته باشم ولی شهامتش را نه. آخر از فرد مثلا تحصیل‌‌کرده‌ای چون من این‌ کارها بعید است. اعتراف می‌کنم که یک بار این کار را کردم و مردی جلوی دوست مونثش بلند پچ پچ کرد:‌ «این هم نتیجه‌ی پول نفتی که خرج این نخبه‌ها میشه!» واقعا من از نظر او نخبه بودم؟‌ اگر هم باشم از کجا فهمید؟

مترو خالی بود. نه فقط مترو حتی ایستگاه مترو هم خالی بود. مردم چنان از هم فاصله داشتند که از نظر شرعی اتصال نماز هم برقرار نمی‌شد. نیم صندلی‌ها خالی بودند و حتی کسی نمی‌نشست. همه برای هم چشم‌غره می‌رفتند. نظارت اجتماعی بیش از حد بالا بود. همه سعی می کردند تمیز و سالم به نظر برسند. حال آنکه اگر پیش از این سوار مترو می‌شدی گمان می‌کردی یا وارد بیمارستان روانی شده‌ای یا گرمخانه‌ی شهرداری معظم.

در یک بعد از ظهر عادی هر چند دقیقه یک نفر سرفه می‌کرد و یا یکی آب بینیش را با آستینش پاک می‌کرد. چند نفر با هم حرف می‌زدند و یکی بعضا بی‌دلیل خاصی سر دیگری هوار می‌کشید و آن یکی یخه‌اش را سفت می‌چسبید. اما حالا همه صاف و اتو کشیده یا ایستاده بودند یا نشسته. چنان که وکیلی جلوی قاضی می‌نشیند و می‌ایستد.

از هر چند نفر یکی دستکس به دست داشت و چند نفر هم ماسک به دهان. بعضی ماسک‌ها چنان کج‌وکوله و غیراستاندارد بودند که حتی سوسک هم ازشان رد می‌شد چه برسد به ویروس. از روی فضولی دست‌کش‌ها را نگاه می‌کردم. به دستان پیرزنی خیره شدم و او سریع متوجه شد و من از ترس دست‌هایم را فروبردم توی جیبم که نبیند؛ من دست‌کش نداشتم، ماسک هم. دست هیچ کس دست‌کش سالمی ندیدم. همه یا سوراخ بود یا پاره پاره. خب آن دست‌کش‌های پلاستیکی بار اولی که به جایی گیر کند سوراخ می‌شود. بعضی‌ها فقط یک دستشان دست‌کش داشت. آن لحظه دلیلش را نفهمیدم. شاید هنوز هم نفهمم ولی تمام رفتار‌های مردم آرام داد می‌زد: «لطفا نزدیک من نشوید!»

تا آن لحظه ۲۲ ساعت بود که بی‌وقفه باران می‌آمد، بعد از آن ۱۹ ساعت دیگر هم آمد. وقتی به مقصد رسیدم کسی نبود. جایی که همیشه پر از جمعیت بود کسی نبود. خودم را قانع کردم که روز میانی هفته است و باران هم می‌بارد. مشغول قدم‌زدن شدیم. پسر و دختری جوان نزدیک آمدند و ناگهان پرسیدند- من ترسیدم -«پل طبیعت این وریه؟» آن‌ها واقعا شجاع بودند.

در آن چهار پنج ساعت فقط نگهبان‌های بیچاره‌ای را دیدم که درآن باران زیبا در کیوسک‌های خود که به زور تک‌نفره بود، کز کرده و به گوشه‌ای خیره شده‌ بودند. جایی حتی یکیشان را دیدم که با دیدن ما پنجره‌ی کیوسکش را باز کرد. شاید می‌خواست چیزی بگوید. می‌خواست مثلا تذکر دهد که عکس نگیر. اما معلوم بود که نمی‌خواست که چنین چیز‌هایی را بخواهد. فقط می‌خواست در دل آن فضای عمومی با خودش باشد. خودش را قرنطینه کند.

من همیشه وقتی میان جمعیت هم بودم، تنها بودم. پیشتر گفته‌ام که تنهایی بر دونوع است؛ بی‌حضور دیگران و با حضور دیگران. من همیشه با حضور دیگران تنها بودم. اما آن روز جایی که باید با حضور دیگران تنها می‌شدم بی‌‌آن‌ها بودم. آن‌ها بیش از حد تنهایم گذاشته بودند.

و کسان دید که بر آتش افروخته گام می‌نهادند. گفت:‌ «شما از مرگ نمی‌ترسید؟» گفتند:‌ «‌ما پیش از این مرده‌ایم!»

وله الحمد.

 

 

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان