جستار نقد از نوع جستار

فاجعه – ج۳۸

ف

هنوز این طرف‌ها خبری (لااقل همه‌گیر) از بیماری نبود و داشت چینی‌ها را یکی پس از دیگری می‌درید. از دور آن‌ها را مسخره می‌کردند و خفاش‌خواریشان را سرزنش. بعضا هم از شدت عملشان حیرت می‌کردیم. بعضی می‌ترسیدند و شرایط را با طاعون سیاه مقایسه می‌کردند و فضل تاریخ‌دانیشان را به رخمان می‌کشیدند تا اینکه به طور رسمی ویروس مرزهای ما را هم درید.

اولین واکنش -که طبیعی‌ترینشان هم در کشورماست- خشم مردم بود از دروغ و انکار. احتمالا باید هم این گونه باشد اما باید این را هم بپذیریم که عادت کردیم که دروغ بشنویم و باز خشمگین شویم، اما خیلی زود خشممان را فراموش می‌کنیم ولی دروغ را نه. سپس یاد خودمان میفتیم و ترس ما را فراخواهد گرفت.

وقتی ترس همه‌گیر شد هر کس چیزی می‌گفت و می‌نوشت، مستقیم یا غیرمستقیم همه واکنشی نشان می‌دادند و ترس خود را از بیماری و آینده نشان می‌دادند. چندان منابع متداول اخبار را دنبال نمی‌کنم ولی کم و بیش نگرانی‌ها را می‌دیدم ولی نگران نمی‌شدم. فقط وقتی نگران شدم که دیدم هیچ کس جوکی نمی‌سازد. آخر انگار این از واکنش‌های طبیعی فرهنگ ماست که دغدغه‌های بزرگش را به استهزا بگیرد و بعد هم روزمره‌شان کند تا فراموش شوند. چند روزی گذشته اما هنوز هم از این نوع واکنش‌ها خبری نیست فقط درباره‌ی قرنطینه‌ی خودخواسته‌ی بعضی قشر متوسط رو به بالا مطالبی جالب خواندم و یا درمان‌ّها و راهکارهای عجیب و غریب، اما هر کس با بیماری شوخی کند سزایش حمله‌ی کاربران مجازی است. ویروس که شوخی ندارد.

حالا چیز حدود ۱۰ روز از وضعیت شبه قرنطینه‌ی ما گذشته. اعتراف می‌کنم که نقطه‌ی نامعلومی از سرم درد می‌کند. از مغزم حتی به اندازه‌ی یک دهم حالت عادی هم کاری نمی‌کشم. تختم دیگر تحمل مرا ندارد و اتاقم دارد مرا بالا می‌آورد اما به این وضعیت عادت کردم. دیشب کابوسی دیدم –و کابوس یعنی خواب من به وضعیت عادی خود برگشته- داشتم یه روز عادی را در دانشگاه تجربه‌ می‌کردم. همه چیز سرجای خودش بود و من نالان آرزو می‌کردم که کاش حتی برای یک روز از آن کارها و جاها و آدم‌های همیشگی خلاص شوم. بیدار شدم، در آرزوی خود بیدار شدم. اما این آرزوی من چیزی نیست به جز فاجعه؛ پس کابوس می‌دیدم!

احتمالا چیزی به اسم فاجعه خارج از این جهان ذهنی ما وجود نداشته باشد. برای مادر زمین چه فرقی می‌کند که فرزندانش به نیست روند. این ادراک ما از تغییر شرایط است که فاجعه است. فاجعه خارج شدن از ثباتی است که به آن عادت کرده بودیم و ورود به ثباتی دیگر. این وضعیت بینابین را ما فاجعه می‌بینیم. اما از سوی دیگر خود این فاجعه است که به ثبات می‌رسیم.

بنیامین جایی گفته بود:‌ «فاجعه همین است که همه چیز به روال عادی خود باز می‌گردد.» یا چیزی شبیه به این. مساله اینجاست که دیگر به بر هم زدن ثبات عادت کردیم و یاد گرفتیم که جهان به عادت‌های ما احترام نمی‌گذارد و «ما در برابر خدایان چون مگسانی برابر پسرانی بازیگوشیم؛‌ آن‌ها برای سرگرمی جان ما را می‌گیرند.»

شاید گاهی پیشتر الگوی نجات برای ما امیدبخش بود. تلاش برای برهم زدن نظم جدید و شناخت شرایط با نام بحران. بحرانی که گذرا بود و باید از سر باز می‌شد، بالاخره خدا هم یاری می‌کرد. گاهی هم که خدا یار نبود و امید غلبه بر شرایط از میان می‌رفت، فورا وقایع تعبیر به «این فتنه‌ها که دامن آخر زمان گرفت» می‌شد.

اما اکنون شرایط متفاوت است. امیدی به نجات نیست. تمام منجیان مرده‌اند و ما را تنها گذاشته‌اند. خدا هم کمک‌های خودش را کرده و این امام زمان است که این کشور را نگاه داشته(!). ما این شرایط را دیگر بحران تلقی نمی‌کنیم که به فکر چاره‌جویی برای آن باشیم. تنها سلاحی که برای ما باقی‌ مانده تسلیم است. ما ناخودآگاه تسلیم شرایط می‌شویم و در لاک دفاعی خود فرو می‌رویم تا آن جبار هرقدر که می‌خواهد شلاق بر پشت ما بزند، دیگر دردی ندارد.

آخرین لاک ما خانه‌‌یمان است. جایی که پیش از این عادت داشتیم تا زندگی شخصی‌خصوصی خود را در آن تجربه کنیم و حال آن را عرصه‌ی واکنش اجتماعی‌مان هم کرده‌ایم؛ از آن قلعه‌ای ساخته‌ایم تا ما را مقابل «حوادث واقعه» مصون بدارد. ما خانه‌هایمان را تبدیل به حصارهایی قرون وسطایی کرده‌ایم و درهای آن را رو به دیگران بسته‌ایم و فقط با آتشی با دیگران ارتباط برقرار می‌کنیم. و هر لحظه منتظر هجوم قریب الوقوع دشمنی هستیم که حتی نمی‌بینیمش؛ هجومی همه‌جانبه و دفاعی با دستانی خالی.

چیزی نمی‌گذرد که به این هم عادت‌ می‌کنیم؛‌ تقلیل زندگی فعال اجتماعی یک انسان به زیست حداقلی جسمانی در قالب محاصره‌ای بی‌قید و شرط. من نام این واکنش را پیشگیری نخواهم گذاشت بلکه آن‌ها را تسلیمی ملتمسانه و به جبر می‌بینم، انتظاری برای در زدن مرگ که البته در نمی‌زند.

نقدی بر جستار ۳۸: زیبایی‌های فاجعه؛ مروری بر شرایط جدید - محمدفرید مصلح

همیشه فاصله آزارم می‌داد و مرا از بهترین جای کره‌ی زمین، یعنی خانه‌ی مادربزرگم در استان فارس دور می‌کرد. من از بدو تولد در تهرانی زندگی کردم که از خویشاوندانم دور بودم. فقط می‌توانستم سال به سال و در تعطیلات به خانه‌ی دلباز مادربزرگم بروم؛ همین‌طور از خانه‌های عمه‌هایم با هزار معمای کودکانه و فک‌وفامیل‌هایی با شخصیت‌های مختلف. همیشه از مکان‌هایی که دوستشان داشتم دور بودم؛ خیلی دور! خیلی زودتر از این که در انیمیشن «هیولاها» با درهای میانبر آشنا بشوم، این فانتزی را داشتم که بتوانم از طریق در‌هایی به خانه‌ی فامیل‌های مقیم استان فارس سر بزنم. در واقع به‌دنبال یک بی‌مکانی بودم.

تصویر: انیمیشین هیولاها و درهایی بدون بعد فضایی که هیولاها را به اتاق تمام کودکان متصل می‌کند.

سال‌ها گذشت. اینترنت آمد تا ملعبه‌ی دست من و هم‌سالانم شود و بازی‌های آنلاین کنیم و بعد چت‌روم‌ها و فروم‌ها و یاهو مسنجر و گوشی‌های هوشمند و اینترنت همراه. اما در همه‌ی این سال‌ها فضای مجازی هنوز یک چیز اضافه بود. بزرگ‌ترین دغدغه این بود که معتاد فضای مجازی نشویم. گویا نقش محوری در زندگی ما نداشت. بنظرم جامعه در عین استفاده از اینترنت، از پذیرش جایگاه آن امتناع می‌کرد. التهابات ۹۸ چند روزی ما را از اینترنت محروم کرد. چه کارها که خوابید و چه کسب و کارها که آسیب دید و چه پروژه‌ها که زمین خورد. اما سیاست و منافع بزرگ‌تری وجود داشت که از همه‌ی این هزینه‌ها مهم‌تر بود. چند ماه بعد، این بار نه به‌دلیل شرایط سیاسی، که وضعیتی جهانی همه گرفتار یک خانه‌نشینی شدیم. تعطیلی‌هایی که از چهار اسفند آغاز شد و حالا با گذشت نزدیک به دو ماه همچنان قرار نیست که تمام شود. وضعیت عجیبی است. نمی‌دانم اسمش را باید «فاجعه» گذاشت یا خیر؛ اما در آن جستار بحثی که اهمیت داشت این بود که: «فاجعه خارج شدن از ثباتی است که به آن عادت کرده بودیم و ورود به ثباتی دیگر. این وضعیت بینابین را ما فاجعه می‌بینیم. اما از سوی دیگر خود این فاجعه است که به ثبات می‌رسیم». بنابراین جملات بالا را بپذیریم، دنیای پس از قرنطینه دیگر مثل دنیای پیش از قرنطینه نخواهد شد. اما دنیای پسا قرنطینه چگونه خواهد بود؟

چند اتفاق را مسلم می‌بینم: اول این که به فضای مجازی بیش‌تر احترام می‌گزاریم و به این پذیرش قلبی می‌رسیم که بدون اینترنت دیگر زندگی غیرممکن است. همان‌طور که ارتباطات خانوادگی مجازی شد و در رویدادی خارق‌العاده، مهم‌ترین جشنِ طیف قابل توجهی از ایرانیان بصورت تلفنی یا مجازی برگزار شد. از چیزی دارم حرف می‌زنم که همیشه آن را سطحی می‌خواندم؛ اما حالا مجبورم که تمام روابط و تماس‌هایم را با دوستانم از طریق آن انجام دهم و احساساتم را از طریق آن بیان کنم. در این روزها تماس‌های ویدئویی مرسوم شد؛ استادها مجبور شدند به فضای مجازی تن دهند و دانش‌آموزان و دانشجویان در کنار تفریحات و وقت‌گذرانی‌هایشان با گوشی‌هایشان کار جدی کنند. در شگفتم از این که این روزها خواهرم در حال آموزش زبان آلمانی به طفل‌هایی مهدکودکی است و فضای مجازی از دیدگاه آن‌ها، نسبت به نسل ما متفاوت خواهد شد. پدرم این روزها خیلی بیش از گذشته به فکر تماس‌های تصویری با دوستان فرامرزی خود است و تمام مثال‌های بالا نشانه‌ای از یک انقلاب مجازی است. انقلابی که در خانه صورت می‌گیرد و اصلا مکانش دیگر اهمیتی ندارد.

حالا و بعد از دو ماه قرنطینه و عادت به وضعیت جدید این سوال پیش می‌آید که چرا در طول سال‌های گذشته از امکانات و ابزار و تکنولوژی‌های موجود استفاده نکردیم؟ چرا زودتر وبینارها را عادی نکردیم و زودتر متوجه اهمیت ویدئوکال نشدیم؟ بنظرم جواب در خوب یا بد بودن این گزینه‌ها نبود؛ بلکه فرصت نداشتیم که آن‌ها را امتحان کنیم و فقط به‌دلیل عادت‌های قبلی‌مان به سمت این‌ها نرفتیم. ترجیح می‌دهم بجای نامیدن شرایط فعلی به‌عنوان فاجعه، با درنظر گرفتن جوانب مثبت حداکثر آن را یک «بحران» در نظر بگیرم.

لینک مطلب: نقدی بر جستار ۳۸: زیبایی‌های فاجعه؛ مروری بر شرایط جدید

جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان