جستار نقد از نوع جستار

با تو هستم برادر- ج۴۰

ب

در سپیده‌‌دم تاریخ مکتوب بشر، آن زمان که نه دینی بود و نه کشوری و نه قومی، در سرزمینی دور فرمانروایی بی‌رحم مردمان شهری را از دم تیغ گذراند. ساکنان شهر همسایه، که از سرنوشت محتوم خود منقلب شده بودند، تصمیم گرفتند که از فرمانروا انتقام بگیرند. پس عده‌ای که اراده کافی داشتند زهر نوشیدند و پیش از مرگ، شهررا آتش زدند و همه مردم، از زن و مرد گرفته تا کودک و پیر، در آن آتش سوزان تلف شدند. آتشی مهیب بود. و من آنجا بودم. درون کوزه‌ای تر پنهان شده بودم. ضجه‌های مردمان را می‌شنیدم. گریه‌های کودکان را می‌شنیدم. صدای ترکیدن چشم‌هایشان را می‌شنیدم. اما تنها چیزی که از درون کوزه می‌دیدم، جرقه‌های آتش بود که بالاتر می‌رفت و کوچک‌تر می‌شد و به ستاره‌ها می‌پیوست.

چندی که گذشت، عزم امپراطوری بر این قرار گرفت که یهودیان را به بردگی بکشد. یهودیان مستاصل، مرگ را به بردگی برای حاکمی با باورهای کفرآمیز ترجیح دادند؛ هر مرد زن و فرزندانش را کشت. سپس مردان چاقو کشیدند و یکدیگر را کشتند، تا جایی که تنها یک نفر باقی ماند. و آن من بودم. خون آدمیان زمین زیر پایم را فرش کرده بود. کیپاهای مردان از سرهایشان درآمده، هر گوشه‌ای افتاده بود. حسرت روح کودکانی که نتوانستند زندگی خود را برگزینند، فضا را آکنده بود.

چند قرن بعد به جزیره‌ای دوردست رفتم. جنگ داخلی بین سنت‌خواهان و مدرنیته‌خواهان درگرفته بود. در نهایت طرفداران مدرنیته پیروز شده و کشور را گرفتند. سنت‌طلبان نیز تسلیم شد. عده‌ای از جوانان ارتش شکست‌خورده که در نیروهای ذخیره خدمت می‌کردند در بازگشت به شهر خود ستون های دودی را از دور دیدند. فهمیدند که در نبودشان، دشمن به شهرشان حمله کرده و آن را به آتش کشیده است. پس در دوراهی اسارت و شرافت، راه دوم را برگزیدند. روزی بهاری و بارانی، روی تپه ای زیبا میان کوهستان های اطراف شهر۲۰ نوجوان ارتش ذخیره به سبک سنتی سرزمینشان خود را هلاک کردند. از آن جمع فقط من زنده ماندم. چرا که لحظه آخر دستم لرزید و ضربه کاری‌ای وارد نکردم. پس از آن، به سمت شهر رفتم. شهر سالم بود. آتشی که دیده می شد، از شهر بلند نمی شد. از خود می پرسیدم : آیا آن سربازان هرگز خواهند فهمید که بیهوده مرده‌اند؟

جنگ جهانی که تمام شد، مهمات و اخلاقیات انسان ها هم ته کشیده بود. در انتهای جنگ امپراطوری فرمان تسلیم کشورش را صادر کرد. نیروهای دشمن خاک کشور را گرفتند و همه سربازان ناچار از تسلیم سلاح‌هایشان شدند. بعضی فرمان امپراطور را سریعاً اجابت کردند و بعضی با تاخیر. خبر رسید که قلعه‌ای در خارج پایتخت پرچم سفید نیفراشته است. خبری هم از آنها نشده است. گروهانی مامور به بررسی وضعیت قلعه شد. اولین کسی که به دروازه قلعه رسید من بودم. هزاران هزار جسد سربازانی را دیدم که هر گوشه از قلعه افتاده بود. یکی رو پلکان لم داده بود و به زمین نگاه می‌کرد. دیگری نشسته بود، آنگونه که پشت میز غذاخوری می‌نشینند. سومی طاق باز روی زمین افتاده بود و به آسمان نگاه می‌کرد. ظاهراً این مردان نه می خواستند که تسلیم شوند و نه فرمان امپراطور را نادیده بگیرند.

در سرزمین دوردست دیگری فردی پیدا شد که ادعا می‌کرد تفسیری جدید از مسیحیت به ارمغان آورده است. ادعا می‌کرد که جامعه ایشان فاسد شده است و مومنان واقعی باید جامعه خود را اصلاح کنند وگرنه همانگونه که طوفان نوح جهان را از مفسدان تهی کرد، آخرالزمان فرا می‌رسد و همه از بین می‌روند. پس این گروه جامعه خاص خود را درست کردند. سنت‌ها و کنش‌های خاص خود را ایجاد کردند. از جامعه جدا شدند و در نهایت در جنگلی سکنا گزیدند. با استقرایی ساده، سرنوشت آنها تاکنون باید مشخص شده باشد. روزی رهبرشان دستور داد که همه باید بمیرند چرا که “باید به شرایط این دنیای غیرانسانی اعتراض کنیم.” نزدیک ۹۰۰ نفر از اعضای این فرقه (شامل ۳۰۰ کودک) بر اثر مسمومیت با سیانید از بین رفتند تا کودکانشان در این دنیای غیرانسانی بزرگ نشوند.

در تمام دوران حیات بشریت روی زمین، خودکشی‌های دسته‌جمعی زیادی دیده‌ام، از هر نوع، به هر بهانه، با هر روش. اما اشتراکاتی هم بین تمام آنها دیده‌ام. اول، خودکشی دسته‌جمعی با وجود باوری دسته جمعی به موضوعی انجام می‌گیرد. بی‌عدالتی دنیا، حفظ شرافت، پیش‌رو بودن سرنوشتی ترسناک‌تر از مرگ، انجام وظیفه، چیرگی کفار و غیره. این باور در قالب نوعی ناامیدی از دنیا تبلور می‌یابد. انسان به این تصور می‌رسد که مرگ با تمام تاریکی‌اش، روشن‌تر از زندگی است. این دنیا آنچنان تاریک شده است که ما حق داریم حتی کودکانمان را نیز قربانی کنیم. اما ویژگی دوم به گونه‌ای متضاد با ویژگی اول است.

قدرت گروه در اقناع فرد به انجام کاری، شگفت‌انگیز است! همیشه برایم جالب بوده که چطور کاری به اهمیت کوتاه آمدن از زندگی به قدری در نظر فردی که عضو گروهیست، تقلیل می‌یابد که عقل خود را به عقل جمع می‌سپارد. حاضر است از هر تصمیمی که گروه گرفته است، پیروی کند. انسان چنان حیوان اجتماعی‌ای است که حاضر است حتی برای جمع بمیرد. البته هیچ‌گاه نفهمیدم که خودکشی گروهی درد مرگ را کمتر می‌کند یا نه؟

پس انگار ویژگی اول به نقائص دنیای خارج پیوند خورده است و ویژگی دوم به نقائص ذهن بشر. هر دو ویژگی همچنان وجود دارند و به نظر نمی‌رسد که در آینده نیز از بین بروند. پس دوباره و دوباره انسان ها خود را هلاک خواهند کرد و هر بار که چنین کنند، من آنجا خواهم بود.

از علی ملک محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان