جستار نقد از نوع جستار

در مذّمت شادی – ج۴۲

د

هیچ‌گاه عمه بزرگم را ناراحت ندیده‌ام. از زمانی که به یاد دارم لبخند به لب داشته و شوخ‌طبع بوده است. حتی وقتی که از مشکلات و سختی‌های زندگی‌اش نیز صحبت می‌کرد، می‌خندید. با خنده از دورانی می‌گفت که در سرمای فلج‌کننده شب، در زیرزمین خانه قدیمی‌شان درس می‌خواند. از زمانی می‌گفت که سرطان گرفته بود و شیمی درمانی می‌کرد. از دوران خانه به دوشی‌شان می‌گفت که شوهرش به دنبال شغل می‌گشت و مجبور بودند بچه های قد‌و‌نیم قدشان را به دندان بگیرند و از این شهر به آن شهر بروند. از شیطنت‌های دانش‌آموزان مدرسه‌ای که مدیرش بود می‌گفت. و هر بار که این ماجراها را تعریف می‌کرد می‌خندید و خوشحال بود. نه از آن خوشحالی‌های تصنعی که آدم‌ها گاهی اوقات به چهره می‌زنند تا ناراحتی‌شان را پنهان کنند. بلکه واقعاً خوشحال بود! انگار نه انگار که زندگی‌اش همیشه سخت بوده‌است. خیلی سخت‌تر از آنکه فردی از نسل من حاضر باشد، یا حتی بتواند، تحمل کند. اکثر هم‌نسلان من به نسبت گذشتگانشان زندگی بسیار راحت‌تری دارند. خانواده‌هایشان معمولاً کامل بوده است و به خاطر بیماری یا جنگ کسی را از دست نداده اند. یا خود صاحب‌خانه بودند و یا توان اجاره‌نشینی بلندمدت را داشته‌اند. کودکی‌شان در مهدکودک‌ها سپری شده است. با تشویق خانواده در یک مدرسه “خوب” تحصیل کرده اند. وقتی وارد سال آخر مدرسه می‌شوند، می‌توانند بدون دغدغه‌های دیگر برای کنکور درس بخوانند و از کلاس‌ها و کتاب‌های کمک‌درسی استفاده کنند. رتبه قابل قبولی در کنکور گرفته اند و دررشته و دانشگاه آبرومندی مشغول به تحصیل شده اند و هم‌اکنون برای آینده‌شان برنامه‌ریزی می‌کنند. نسل من هیچ‌گاه، هیچ‌چیز کم نداشته است.

اما بیایید توصیف خودمان از یک جوان نوعی نسل من را اندکی دیگر ادامه دهیم.۱ یک جوان نوعی نسل من هنگامی که وارد دانشگاه می‌شود، با توجه به عقاید سیاسی و مذهبی‌اش وارد یک تشکل دانشجویی می‌شود. (وحتی اگر نشود هم در هر حال عقاید خاصی دارد!) در دورهمی‌های خانوادگی یا دوستانه هنگامی که یک موضوع سیاسی مانند یک تکه گوشت وسط جمع پرت می‌شود، او هم حمله می‌کند تا نصیبی ببرد و شروع می‌کند به انتقاد شسته و نشسته از حکومت و دولت و مجلس و جامعه و الباقی. گاه‌گداری با دوستانش (یا با دوست جنس مخالفش!) به کافه‌های مرکز شهر می‌رود و در حال نوشیدن قهوه‌ای ۴۰ تومانی، بحث‌های روشنفکری گرمی را تجربه می‌کند. مطالعه چندانی ندارد ولی در اکثر حوزه‌ها صاحب نظر است. باید خیلی خوش‌شانس باشید تا جمله زیبا و متواضعانه “نمی دانم” را از او بشنوید. اگر هم با حفظ احساس عزت نفسش از او بپرسید که چرا مطالعه نمی‌کند، احتمالاً خواهد گفت “وقت نمی‌کنم”. هنگامی که از او بپرسید “اوضاعت چطور است؟” پس از تعارفات معمول اولیه، خواهد گفت “اوضاع را که می‌بینی، چگونه می‌توانم خوب باشم؟”. گاهی اوقات هم در بست‌نشینی های دانشجویی برای احراز حقوق از دست رفته‌اش شرکت می‌کند. اگر عقاید جدی‌تری هم داشته باشد، ممکن است در اعتراضات خیابانی گاه و بیگاه شرکت کند. پاسخ کلی او به بسیاری از سوالات هم این است که “در این شرایط؟”. البته او در شبکه‌های مجازی نیز حضور فعالی دارد. از لحظات دوستانه و شادی‌بخش خود استوری می‌گذارد. هر چند ساعت یک بار هم توئیتی فلسفی، انتقادی، طنزآمیز، کنایه‌آمیز، اقتصادی و سیاسی کوتاهی را با همفکرانش به اشتراک می‌گذارد. البته خارج از دایره هم‌فکران و هم‌گروهانش به سایر افراد جامعه و حکومت بی‌اعتماد است. ممکن است دچار افسردگی پنهان یا آشکار باشد. اگر هم چنین نباشد، گاهاً خود را به افسردگی می‌زند تا جلب توجه کند. در هر حال او با هیچ تعریفی انسان شادی محسوب نمی‌شود.

اما این تناقض چگونه ممکن است؟ چرا نسلی که مرفّه‌ترین نسل تاریخ سرزمینش محسوب می‌شود، اینقدر غمگین است؟

به زبان اقتصادی، کالاها و خدماتی که نسل من مصرف می‌کنند، بسیار بیشتر از نسل‌های قبل است. تعریف کالا در علم اقتصاد بسیار وسیع است. مثلاً کافه رفتن هم یک کالا محسوب می‌شود. و یا اینستاگرام هم کالا محسوب می‌شود. علم اقتصاد به ما می‌گوید که انسان‌ها از مصرف کالاها مطلوبیت کسب می‌کنند. هرچقدر درآمد یک فرد بیشتر باشد، بیشتر می‌تواند کالا و خدمات داشته باشد و مطلوبیتش بیشتر می‌شود. مطلوبیت بیشتر به معنای زندگی شادتر خواهد بود و به همین خاطر است که انسان‌ها برای درآمد بیشتر تقلا می‌کنند.

البته ما همیشه اینگونه فکر نمی‌کرده‌ایم. پانصد سال پیش حتی واژه‌ی مطلوبیت یا شادی در زبان انگلیسی وجود نداشته است. واژه مطلوبیت (Util) نوعی ابزار اندازه گیری ارزن بوده است. زمانی که واژه خوشحالی (Happiness) وارد زبان انگلیسی می‌شود، معنایش به “خوش اقبالی” نزدیک‌تر بوده است. چون تصمیمات دلبخواه خدای کاتولیک‌ها بود که جایگاه، سلامت و شادی فرد را معین می‌کرد. پس شادی بیشتر مجموعه‌ای از “وقایع اتفاقی” بوده است و به همین خاطر است که واِژه‌های شادی و اتفاق در زبان انگلیسی هم‌خانواده محسوب می‌شوند. اما پیش از آن هم با معنای شادی بیگانه نبوده ایم. احساس شادی قدمتی به اندازه خود بشر دارد. منتهی تعریف ما از شادی چیز دیگری بوده است. اپیکور یونانی تعریف ساده و متفاوتی از شادی داشته است. از نگاه اپیکور شادی صرفاً یعنی نبود آپونیا (درد جسمانی) و آتاراکسیا (اختلال روانی). این شادی در پی بهره مادی یا کسب تجربه‌های ارضا کننده نبود. بلکه بیشتر با روحیه قنائت و عبادت سازگاری داشت. در این فهم از شادی تا زمانی که درد روانی یا جسمانی نداریم می‌توانیم شاد باشیم.

این نگاه از شادی را در ادبیات فارسی نیز می‌توانیم پیدا کنیم. شادی تاریخی ما، همان “ملامت کشیم و خوش باشیم” حافظ است. و یا آنکه خیام می‌گوید “خرّم بزی و جهان بشادی گذران”. اما شادی موجود در فرهنگ ایرانی نیز برخواسته از باورهای جبری آنها بوده است. چرا که “شادی و غمی که در قضا و قدر است” نیز مخلوق خدای متعال است. دنبال شادی رفتن یا فرار از غم، بیهوده است.

تعریف ما از شادی هنگامی دگرگون شد که اقتصاددانان تلاش کردند منطق ذهنی انسان را به زبان اعداد درآورند. فروضات تشکیل شدند. منحنی‌های بی‌تفاوتی رسم شدند. انتگرال‌ها حساب شدند. نرخ نهایی جانشینی استخراج شد و در نهایت به این نتیجه رسیدند که انسان هرچه درآمد بیشتری داشته باشد، کالاهای بیشتری می‌تواند تهیه کند. هر چه کالاهای بیشتری داشته باشد، مطلوبیت بیشتری خواهد داشت و هرچه مطلوبیت بیشتری داشته باشد، شادتر خواهد بود.

این تعریف از شادی به مدت ۳۰۰ سال در کتب اقتصادی بیان می‌شد و متفکران بزرگ آن را به توده مردم آموزش می‌دادند. به آنها گفتند که چنین است و اگر چنین کنید، شادتر خواهید بود. “باید” به دنبال شادی بروید و اگر شادی می‌خواهید باید کالا مصرف کنید. اگر کالا می‌خواهید، باید پول داشته باشید و اگر پول می‌خواهید، باید کار کنید. پس عمیقاً تعریف ما از شادی را تغییر دادند.

بعد از این سه قرن اقتصاددانان به این فکر افتادند که ارتباط بین شادی و درآمد مردم را اندازه‌گیری کنند. این شد که شاخه علمی و شکوفای “اقتصاد شادی” متولد شد تا اقتصاددانان و روانشناسان با استفاده از روش‌های آماری، بسنجند که آیا به خوبی موفق شده‌اند تعریف جدید از شادی را در فرهنگ جامعه‌شان نهادینه کنند یا نه. نتایج شگفت انگیز بود: بله! خطوط رگرسیون به خوبی نشان می‌دادند که افراد و کشورهایی که درآمد بیشتری دارند، شادی بیشتری را نیز “گزارش می‌کنند”. یعنی انسان‌ها به درستی یاد گرفته بودند که شادی یعنی مصرف و درآمد بیشتر. اگر من درآمد بیشتری دارم، پس حتماً انسان شادتری هستم.

اما مشکلاتی هم وجود داشت. در کشورها و جوامعی که اندیشمندان بزرگ هنوز فرصت نکرده بودند که  شادی را برای مردم تعریف کنند، همبستگی آماری خاصی بین شادی و درآمد مشاهده نمی‌شد. به علاوه درآمد بیشتر فقط تا سطح مشخصی می‌توانست شادی مردم را بیشتر کند. پس از یک سطح مشخص، افزایش درآمد نمی‌توانست انسان‌ها را شاد تر کند. به علاوه عده‌ای به این جمع بندی رسیدند که نمی‌توانیم به صورت آماری بگوییم که پول خوش‌بختی می‌آورد. تنها می‌توانیم بگوییم که بی‌پولی، بدبختی می‌آورد. مسئله دیگری هم بود که با نتایج مذکور هم‌خوانی نداشت و آن هم آمار بالای افسردگی در کشورهای ثروتمندتر بود. (این “کشورهای ثروتمندتر” شامل ایران نیز می‌شود.) برای این تناقض هیچ توجیه اقتصادی و روانشناختی قانع کننده‌ای وجود نداشت!

این تناقض ریشه در بیهودگی وجودی دنیای مدرن دارد. به ما آموخته‌اند که باید به دنبال شادی برویم و از غم پرهیز کنیم. شادی، یک تلاش دائمی فعالانه است در جهت “شاد بودن”. هنگامی شاد هستیم که کالاهای خوب مصرف کنیم. اگر کالا مصرف نکنیم، پس غمگین خواهیم بود. همیشه به دنبال لحظات خوشایند هستیم. اما هنگامی که اتفاق خوشایندی هم برایمان می‌افتد، به دنبال اتفاقات خوشایندتر هستیم و یا می‌ترسیم که خوشی‌مان ناپدید شود. همیشه طلبکاریم و برای کنار آمدن با اتفاقات ناخوشایند برنامه‌ای نداریم. فرهنگ مصرف­گرایی مدرنیته روحیه خوش‌باشی و تساهل و تسامحی که در گذشته بر روح جامعه ایران حاکم بوده است را از بین برده است.

وقایع دنیا همچون امواج دریا هستند که گاهی در ساحل پیشروی می کنند و گاهی عقب می نشینند. انسان گذشته در ساحل دراز کشیده است. گاهی امواج او را در بر می‌گیرند و گاهی اطرافش آرام است. برای فرار از امواج نیز تقلّا نمی‌کند. اما انسان معاصر، چنین نیست. او همچون کودکی که برای اولین بار دریا را دیده است، با جلو آمدن موج ها، با جیغ و داد فرار می‌کند و هنگامی که امواج به عقب بر می‌گردند دنبالشان می‌رود. این انسان همواره در حال تقلّاست. به خاطر این تقلای دائمی هیچگاه خوشبخت نخواهد بود.

در نهایت نگارنده توصیه ساده‌ای برای شادتربودن دارد: به دنبال شادی نروید! غم و خوشی‌های زندگی را همانگونه که هستند بپذیرید و از همه مهم‌تر، شکرگزار باشید.

 

پی‌نوشت:

{۱}قطعاَ منظور این نیست که تمام جوانان متولد دهه ۷۰ از چنین الگویی پیروی می‌کنند. حتی نمی‌توان گفت که اکثریت جوانان اینچنین هستند. اما می‌توان گفت که این، جوانان شهری طبقه متوسط هستند که حیات اجتماعی و سیاسی جامعه ایران را می‌سازند و تاثیر آنها مثلاً از جوانان روستایی بسیار بیشتر است.

از علی ملک محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان