جستار نقد از نوع جستار

ما را نجات دهید! – ج۴۵

م

هر کدام از ما ممکن است پس از خواندن «در ستایش بطالت» راسل مسحور ایده‌ی آرمانی او شویم و از درون فریاد برآریم که این است راه آزادی! اما من این گونه نبودم.

قبل از هر چیز بیایید این گمان را از خود دور کنیم که ایده‌ی بطالت حاصل تفکرات بی‌حاصل یک اشراف‌زاده‌ی عاطل و باطل انگلیسی است که اصلا معلوم نیست که نتایج یک عمر تفکراتش به درد کجای ما خورده و حال می‌خواهد با یک جستار سبک زندگی بی‌سرانجام خود را توجیه که نه، حتی ترویج کند، نه اصلا این‌گونه نیست.

راسل در یک کلام می‌گوید که انسان بی‌خود به خود رنج می‌دهد و این همه کار می‌کند. مقدار کاری که لازم است تا همه‌ی انسان‌ها خوشبخت شوند و در رفاه زندگی کنند بسیار کمتر از این است و اگر آن را به مساوات بین ابنای بشر تقسیم کنیم، ساعات کاری نیز بسیار کمتر خواهد شد و مابقی صرف بطالتی می‌شود که بشر را رو به سعادت سوق خواهد داد.

قبل از هر چیز باید پرسید راسل از کجا مجموع مقدار کاری را می‌داند که برای رفع نیازهای مادی کل انسان‌ها کافی است؟ او از تمثیل صنعت سوزن سازی استفاده می‌کند که در آن مفهوم مازاد تولید و در نتیجه کار بیشتر نه تنها موجب سود بیشتر، بلکه مایه‌ی زیان جمعی می‌شود. اما آیا کار که نه نظام صنعتی ما اینقدر ساده است؟ باید گفت اصلا. اول آن که نیاز‌ها و در مقابل پاسخ‌های صنعتی ما به صورت یک معادله‌ی خطی نیست که در حال رشد باشد بلکه در بسیاری موارد معادله‌ای چندمجهولی است که درجه‌ی آزادی بالای آن سبب می‌شود که هیچ کس نداند که مردم به چه چیزی نیاز دارند. حال در این شرایط مجموع میزان کار لازم که پیشکش، حتی مجموع میزان تولید لازم را هم نمی‌توان برآورد کرد.

کار؟ کار اصلا یعنی چه؟ در نظر راسل کار بر دو قسم است: یک، کارگر ساده‌ای که فعالیت فیزیکی می‌کند و دو، مدیری که با شلاق بالای سر او ایستاده است. او وقتی می‌خواهد شرایط همکاری جمعی را هم متصور شود از شرایط جنگی حرف می‌زند که مسئولیت افراد پشت جبهه ساده است: تولید مهمات بیشتر برای کشتار بیشتر. اما واقعیت آن است که مفهوم کار بسیار پیچیده‌تر از این‌هاست. در صورت‌بندی راسل اولین چیزی که حذف شده مسئله‌ی تخصص است. واقعیت آن است که همه کارگر ساده نیستند که مشغول بلند کردن اجرام فیزیکی و جا به جایی آن باشند. حتی اگر میزان کار لازم برای جامعه را بتوان برآورد کرد نمی‌توان به مساوات آن را بین شهروندان تقسیم کرد. به اطراف خود نگاه کنید و افراد بیکار را بیابید، بیشتر آن‌ها دردشان نبود کار به صورت مطلق نیست بلکه نبود کاری است که به تخصص آن‌ها بیاید. بله هزاران سال است که کارها تخصصی شده است.

اصلا فرض کنید که مجموعه‌ای بزرگ از تمام جزئیات تخصص‌های افراد بشر و تمام کارهای لازم داشتیم، چگونه می‌توان این مجموعه‌ی بزرگ را مدیریت کرد؟‌ احتمالا پردازنده‌ی رایانه‌ای بزرگی لازم باشد تا این کار را بکند و شرایط بهینه را محاسبه کند. اما شرایط بهینه برای چه کسی؟ شرایط بهینه چیست؟ معیارهای رستگاری در چیست؟ فرض کنید این جواب‌ها را دانستیم و شرایط بهینه را هم محاسبه کردیم، چه ضمانتی وجود دارد که تک تک افراد سهم خود را در این جواب بپذیرند و تخطی نکنند؟ این جواب ماشینی است و احتمالا چندان برای انسان‌ها کار نکند. مگر آنکه حکومتی ماشینی مانند شوروی سابق در تمام جهان حکم‌فرما باشد که مستبدانه همه‌ی خلق را به سوی سعادت جمعی (؟) سوق دهد نه سعادت تک تک افراد.

بگویید رستگاری ما در چیست؟ آیا همین که از قید اهریمن کار آزاد باشیم رستگار شده‌ایم؟ واقعیت آن است که نه کار آنقدر شیطانی است و نه بطالت آنقدر رحمانی. بسیاری از افراد از کار خود لذت می‌برند و بسیاری بیشتر به آن معتادند. پدربزرگ من هر روز صبح ساعت ۶ صبح دکانش را باز می‌کرد و حداقل ۴ ساعت غاز می‌چراند. او حاضر نبود که از عادت خود دست بکشد چراکه از بودن در محیط کارش لذت می‌برد. کم نیستند اطرافیان ما که می‌گویند که ما با کارمان وصلت کرده‌ایم و از آن طلاق هم نخواهیم گرفت. آیا حتما باید مثل آقای راسل عاطل و باطل باشیم که احساس رستگاری بکنیم؟ واقعیت این است که بیشتر هموطنان ما اکنون ۴۰ روز است که عاطل و باطل گوشه‌ای نشسته‌اند و به حداقل میزان ممکن کار می‌کنند اما گمان نمی‌کنم که کسی احساس رستگاری بکند.

سوال اینجاست که قرار است با بطالت خود چه کنیم؟ راسل می‌گفت که در این شرایط آرمانی بطالت باید زیر سایه‌ی آموزش برود و ما به گونه‌ای دگرگونه به پژوهش و تفکر بپردازیم و این قبیل کارها قرار است تمدن را شکوفا کند. ولی واقعا آیا این میزان از آثار هنری که در شرایط کنونی جامعه توسط مرفهین بی‌درد تولید و حمایت می‌شوند نماد شکوفایی تمدن بشری هستند؟ نه از این آثار بگذریم آیا باخ نماد انسان شکوفاست؟ اصلا در دوران معاصر چند درصد از مردم از باخ تاثیر می‌پذیرند و در زندگی‌شان اثر گذار است. البته باخ مهم است، اما اگر قرار باشد صدها نفر دیگر کار باخ را بکنند که چه؟ پژوهش فردی و در خانه؟! این در جهان امروز بیشتر شبیه به شوخی است؛ البته از حق نگذریم که چندین سال پیش دو کودک ایرانی در زیرزمین خانه‌شان انرژی هسته‌ای را کشف کردند! اما باید باور کنیم که پیشرفت علمی امروز بیشتر زیر پرچم صنایع تحقق می‌یابد و دیگر مثل دوران رنسانس نیست که شکم‌سیری در خانه بنشیند و به نتایجی دست یابد بلکه همکاری گروه بزرگی از محققان را می‌طلبد.

آدورنو سال‌ها بعد از راسل می‌گفت که اگر مصرف‌گرایی دست از سر انسان آمریکایی بر می‌داشت هر کس زمانی می‌یافت تا در آن به موضوعاتی از قبیل معنای زندگی فکر کند. اما سوال اینجاست که این قبیل تفکرات قرار بود راه به کجا ببرد؟ آمار پرت‌شدگان از گلدن گیت را بیشتر کند؟ واقعیت آنکه پاسخ بسیاری از ما به بحران وجودی این است که به آن پاسخی ندهیم و سعی کنیم آن را به فراموشی بسپاریم. ما از دوران باستان ابزارهای قدرتمندی را خلق کردیم تا آن را فراموش کنیم و حال این نمک‌نشناسی است که برای حرف امثال این فیلسوفان عاطل و باطل این دست‌آوردها را فراموش کنیم. مصرف‌گرایی شاید بیهوده و پوچ به نظر برسد؛ اما نه تنها خلق عظیمی را از خطر پرت شدن از بالای گلدن گیت نجات داده بلکه به طور نسبی چرخ‌دنده‌های این چرخه‌ی معیوب حیات روزمره‌ی بشر را هرچه سریعتر چرخانده است. بله شاید پیشرفت علمی و صنعتی در گرو همین مازاد تولیدی باشد که راسل از آن گریزان بود.

بار اولی که جستار راسل را خواندم، غرق در روزمرگی دردناکی بودم که حتی مجال آه هم نداشتم،‌ بسیار با راسل هم‌دلی کردم. اما بار دوم شرایط دقیقا متفاوت شده بود؛‌ داشتم در دریای بیکاری دست و پا می‌زدم و بر او لعنت هم فرستادم. بله ما موجوداتی هستیم که بنده‌ی عادتیم و به عادت فقط برای عادت،‌ عادت می‌کنیم و نه چیز دیگر. اما در طول آن دائما آرزوی خرق عادت هم داریم و از آن لذت می‌بریم. عینیتمان محصور در عادت‌هایمان است و ذهنیتمان عادت‌سوز. یعنی من این گونه هستم لااقل!

و له الحمد…

 

از محمدجواد احمدی‌زاده
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان