جستار نقد از نوع جستار

زیست در شب مطلوب است-ج۴۸

ز

هم‌اکنون که این سطرهای آغازین را می‌نویسم، ساعت چند دقیقه‌ای مانده به چهار صبح است و من بسیار سرحال و شادابم و ذهنم با مهربانی مرا در نوشتن یاری می‌کند و اگر بنا به روال این روزها و شب‌ها باشد تا دو ساعت دیگر هم به رخت‌خواب نخواهم‌رفت. امروز پنجاه و ششمین روز رسمی قرنطینه‌‌ی من است و من در این مدت تنها سه‌بار آن هم در هفته‌ی اول قرنطینه به مدت بیست دقیقه برای قدم زدن بیرون رفته‌ام و پس از آن هفت روز پیش برای خرید باتری و همین. در تمام این پنجاه و شش روز من چهاربار از خانه خارج شدم و طی آن بیشتر از دویست متر از معبدم فاصله نگرفته‌ام. از اتاقم.

اتاقم حالا بخشی از اندامگان حسی و تجربی من است. پنجره می‌بیند، میز لمس می‌کند و چارچوب در می‌شنود. وسایل  وخرده‌ریزهای آن پس از آزمون و خطای بسیار در طی این زمان طولانی هرکدام جایگاه حقیقی خود را یافته‌اند و حالا اتاق‌ و تمام اجزای آن به مانند خلقت در نظامی هارمونیک درحال انجام وظیفه‌اند. تخت خوابم بین ساعت دو الی سه بعدازظهر شروع می‌کند نجوا کردن در گوشم که: بیدار شو! سر صبر و حوصله و آن‌چنان که شایسته است آدمی را بیدار کرد. پریزها بی‌وقفه در تلاشند تنها ارتباطم با جهان بیرون زنده بماند و کتاب‌هایم با صدای بلند فریاد میزنند که این ملال می‌تواند آنقدرها هم به بیهودگی نگذرد، ولی صدای فریادشان در خنده‌ی زیر زنانه‌ی مبل راحتی کنار میزم گم میشود که بیعاری خوش است. و سپس، شب می‌شود.

شب دعوت می‌کند.او اغواگر است. او راز و رمزهای ظریف دوست‌داشته‌شدن را به خوبی پس از چندین هزارسال تجربه‌ی زیسته در میان انسان‌های کهن تا به امروز آموخته‌است. او به آرامی خود را عرضه می‌‌کند و نه به ناگاه و بدین‌شکل تاثیرگذارترین صحنه‌ی آغازین را رقم می‌زند، یعنی غروبِ آفتاب. پرده‌ی خوف‌انگیز تاریکی‌اش را بی‌محابا بر سرمان نمی‌اندازد. سفیدی روز را هنرمندانه با مشکی نیمه‌های شب درهم می‌آمیزد. عروس هزار حجله نیست. گوهر زیبای حقیقت را تنها به سلحشورانی که شجاعانه در دل بیابان خلوتش تاخته‌اند تا به چندی قبل از طلوع برسند خواهد داد و آن گوهر چیزی نیست جز یک برگه کاغذ که روی آن به زبانی باستانی نوشته شده: تنهایی انسان محتوم است.

فارغ از این استعاره‌ی شاهدخت و شاهزاده‌ی شجاع، به نظر من لطیف‌ترین تعبیر از شب، “شب، دوست خوب من” است. او تمام ویژگی‌‌های یک دوست خوب را داراست. شب رازنگه‌دار است. خدا می‌داند که اگر شب روزی به سرش بزند و پرده‌دری کند، پایه‌های نظام‌های اجتماعی، سیاسی و خانوادگی‌مان چنان متلاشی شوند که از پی آن ایستادن نتوانند. شب بیشتر گوش می‌دهد تا اینکه حرف بزند، ‌به عوض تمام رفقایی که غرض‌شان از سکوت، انتظار برای رسیدن نوبت سخن گفتن به آن‌هاست. و مهم‌تر آن‌که شب قضاوت نمی‌کند. او شاهد به بستر رفتن زنان شوهر دار با معشوقه‌های کم سن و سال‌شان بوده است، شاهد عشق‌بازی مردان با یکدیگر. شاهد قتل‌ها و چه بسیار دزدی‌ها. شهادت او ویرانگر است اما به سبب رفاقت طولانی‌اش هرگز در دادگاه حاضر نمی‌شود. از طرفی دیگر شب پایه‌ی هر نوع عشق و حال است. رقص؟ شب اماده است. نوشیدن؟ شب آماده است. معاشقه؟ شب آماده است. استعمال هرگونه ماده‌ی طبیعی یا آزمایشگاهی که به درون فضایی بی‌غم پرتابمان کند؟ شب آماده است. شب آن رفیقِ شفیقِ منصفی است که همیشه با ماشین دم در منتظر است تا تجربه‌ی یک ماجراجویی تازه را با شما شریک شود. شب دختر مورد علاقه‌تان را از میان انگشتانتان بُر نمی‌زند. شب پول‌تان را بالا نمی‌کشد. شب خیانت نمی‌کند. خدمات او بی‌چشم‌داشت، مادام‌العمر و پرچم اصول خلاقی‌اش همواره در اهتزاز است.

سخن از استعاره‌ها شد، بگذارید این مطلب را برای همیشه روشن کنم: شب متضاد روز نیست،‌ در امتداد آن است. همان‌طور که احساس متضاد عقل نیست که در امتداد آن است. یک نفر معلم‌های احمق ادبیات را از این موضوع مطلع کند تا دیگر بیش از این به عصمت واژه‌ها و مفاهیم تجاوز نشود. یونگ در بسط نظریات مربوط به شخصیت خود چهار کارکرد برای روان آدمی در نظر گرفت که حس(۱) و شهود(۲) در عرصه‌ی ناخودآگاه و احساس(۳) و عقل(۴) در عرصه‌ی خودآگاهِ روانِ انسان نقش بازی می‌کنند. او این موضوع را روشن کرد که احساس مانند عقل به ساحت هشیار و خودآگاه انسان تعلق دارد و به نوعی تکمیل کننده‌ی اقدامات عقل است و کل این فرآیند را خرد نامید. به تعبیری دقیق‌تر احساس، قضاوت تفکر مبنی بر درست یا غلط بودن موضوعی را به شکل دوست‌داشتن یا نداشتن،‌ خوشایندی یا ناخوشایندی،‌ تحریک یا یکنواختی ابراز می‌کند، بنابراین برخلاف تصور شکل‌گرفته در ادبیات عامه، ‌عقل و احساس نه تنها در تضاد نیستند بلکه یک مجموعه عملکرد روانی یکپارچه هستند. ماجرای شب و روز در نظر من همین است. شب بروز احساسی تفکرات صورت‌گرفته در روز است. بنابراین از این سانتی‌مانتالیسم ایرانیِ لشگرکشی سپاهیان عقل در برابر جنگاوران ماورایی احساس دست بکشید و زمان را جراحی نکنید تا شب را از بدنش بیرون بکشید و جدا استعمال کنید. خلاصه که درهم است. سوا نکنید.

.

هم‌اکنون که این سطرها را می‌نویسم،‌ ساعت چند دقیقه‌ای مانده به چهار عصر است. جستار را نیمه‌کاره رها کردم و خوابیدم تا در ادامه‌ی روز و پس از دیدن رویاها و کابوس‌هایم آن را به اتمام برسانم. این شاید شگفت‌آورترین خصیصه‌ ی شب باشد که اگر فردی هیچ‌کدام از متاع‌های آن که در بالا ذکرش رفت را طلب نکند، شب آخرین ورق خود را رو می‌کند. او محمل خواب ما می‌شود تا در دنیایی به کلی متفاوت از بیداری‌مان زیست کنیم. زیست در شب،‌ به هر شکل و شمایلی،‌ مطلوب من است.

  1. sensing
  2. intuiting
  3. thinking
  4. feeling

 

علیرضا محمدی از علیرضا محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان