جستار نقد از نوع جستار

درباره توسعه – ج۵۰

د

تصور می‌کنم می‌توان یک فرد را از انسان‌هایی که می‌ستاید و تحسین می‌کند، تا حدودی شناخت. البته هنوز نمی‌دانم که ما انسان‌هایی را تحسین می‌کنیم که شبیه ما هستند یا تلاش می‌کنیم شبیه انسان‌هایی شویم که تحسین می‌کنیم. در هر دو حالت می‌توان شباهت‌هایی را بین فرد و افرادی که تحسین می‌کند، تشخیص داد.

یکی از شباهت‌هایی که بین سوژه و ابژه‌ای که تحسینش می‌کند، وجود دارد عرف‌ها، ارزش‌ها و علقه‌های مشترک است. جوانی که طرفدار فوتبالیستی است، به وسیله فوتبال و عرف‌هایش با آن فوتبالیست پیوند خورده است. این پیوند نشان می‌دهد که جوان به فوتبال علاقه دارد و آن را به گونه‌ای ارزش تعبیر می‌کند. یا زن جوانی که نمایش‌های تئاتر را دنبال می‌کند و به کارگردان یا بازیگر خاصی علاقه دارد، بوسیله هنر نمایش با آن هنرمند پیوند خورده است.

مسئله مهمی که باید به آن توجه کنیم این است که به خاطر محدودیت شناختی بشر، حوزه‌های متعددی برای انتخاب الگو وجود ندارد. یعنی عموماً انتظار نداریم که تماشاگر تئاتر علقه‌های فوتبالی هم داشته باشد. یا کسی که بازیگر خاصی را دوست دارد، همزمان به یک فضانورد، یک سیاستمدار، یک فیزیکدان و یک فیلسوف نیز علاقه داشته باشد. البته تنوع و موارد خاص همواره وجود دارند اما این حقیقت مسئله‌ای کلی است و برای تجربه خود ما نیز بدیهی به نظر می‌رسد.

اما این انتخاب فرد محبوب چگونه صورت می‌گیرد؟ این تجربه در هر مورد متفاوت است. مثلاً به یاد دارم که یکی از اولین دفعاتی که فوتبال تماشا می‌کردم، بازیکن تیم آث میلان، شفچنکو، گل زد و تیم خود را به پیروزی رساند. از آن زمان به مدت چند سال این تیم و این بازیکن به موجودات محبوب من تبدیل شدند. یا ماجرایی که حول مذهب خواننده‌ای به نام ناصر عبدالهی وجود داشت که در نهایت منجر به مرگش شد، مرا به این شخص علاقه‌مند کرد.

در نتیجه نمی‌توان الگوی کلی‌ای بدست داد که به اندازه کافی نیز دقیق باشد. تنها می‌توان گفت که این علقه از یک تجربه‌ی منحصر بفرد ایجاد می‌شود. به علاوه تقریباً تمام افرادی که تحسین می‌کنیم، افراد مشهوری هستند. یعنی خارج از دایره آشنایان خود، نزد غریبگان نیز شناخته شده‌اند. کسی به زاهدی مغفول، که هیچ کس نمی‌شناسدش، جذب نمی‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد که دایره‌ی محدودی از افرادی وجود دارند که می‌توانند محتملاً به عنوان الگو انتخاب شوند. این افراد هم کسانی هستند که توسط جامعه خودشان شناخته و تحسین می‌شوند.

اکنون بگذارید ببینیم که جامعه‌ی ما چه افرادی را تحسین می‌کند: بازیگرها، فوتبالیست‌ها، خواننده‌ها، ورزشکاران، (و در مرحله بعدی) شاعران، شخصیت‌های دینی و سیاستمداران عمده این گروه را تشکیل می‌دهند. فعالیت این گروه‌ها توسط جامعه طرفدارانشان قدر دانسته می‌شود و مورد توجه و تشویق قرار می‌گیرد. جالب است که این افراد هم عموماً کسانی هستند که توجه رسانه‌ای به خود جلب می‌کنند.

حال اجازه دهید اندکی از فضای پوزیتیویستی فاصله بگیریم و قضاوت کنیم. فایده عملی این گروه‌ها برای جامعه چیست؟ کدام یک از این گروه‌ها برای جامعه ارزش افزوده‌ای تولید می‌کنند که منجر به پیشرفت شرایط جامعه شود؟ برای این که بحث خود را محسوس‌تر کنیم، فرض کنید که معیار ما برای اندازه‌گیری پیشرفتگی یک جامعه، میزان رشد و توسعه‌اش باشد. اگر گروهی موجبات رشد شاخص‌های اقتصادی جامعه را فراهم کند می‌توانیم ادّعا کنیم که برای جامعه ارزش افزوده داشته است. اجازه دهید برای روشن‌تر کردن بحث خود، فرض ضمنی دیگری را نیز بپذیریم و آن این که گروه‌های مرجع (تحسین شده) را با ایده‌ها و سرمایه‌های فکری‌ای که ایجاد می‌کنند، قضاوت کنیم. حال با ترکیب این دو ملاک، می‌توانیم بپرسیم که کدام یک از گروه‌های ذکر شده در بالا، ایده یا سرمایه فکری‌ای ایجاد می‌کند که می‌تواند موجب توسعه جامعه شود؟

البته خواننده زیرک می‌تواند این ملاک را زیر سوال ببرد و ادعا کند که شاخص‌های مهم‌تری، مثلاً شاخص‌های فرهنگی، در ارزیابی اعمال این گروه‌ها باید به کار رود. و یا ادعا کند که این گروه‌ها هم ایجاد ثروت می‌کنند. البته که ادعاهای اینچنینی جای بحث دارند اما بگذارید وارد وجوه فلسفی آن نشویم.

اقتصاددان‌ها برای بررسی‌های خود، عموماَ سعی در ساده‌سازی واقعیت‌های اجتماعی دارند. یکی از مدل‌های بسیار ساده‌ای که اقتصاددان‌ها استفاده می‌کنند، اقتصاد رابینسون کروزوعه است. اقتصاد رابینسون کروزوعه اقتصاد فردی است که در یک جزیره گرفتار شده است. با اندکی تغییر در ادامه‌ی مدل اقتصاد رابینسون کروزوعه فرض کنید که در جزیره‌ای گرفتار شده‌اید. اگر قرار بود در جزیره همراهانی می‌داشتید، ترجیح می‌دادید که همراه شما چکاره باشد؟ فوتبالیست؟ هنرمند؟ خواننده؟ یا احتمالاَ شخصی که به فنون دقیقه مسلۤط باشد و بتواند کشف کند، بسازد، و شرایط شما را بهتر کند؟ شما را نمی‌دانم ولی من در چنین وضعی ترجیح می‌دادم که یک دانشمند همراهم باشد. اقتصاد یک کشور هم چندان فرقی ندارد. هیچ گروهی به اندازه دانشمندان (در معنای وسیع خود) موجبات رشد و توسعه کشور را فراهم نمی‌کنند. این دانشمندان هستند که تکنولوژی تولید را گسترش می‌دهند و شرایط زندگی بهتر را برای تمام جامعه فراهم می‌آورند. گزاره پیشین بدیهی‌تر از آن است که نیاز به بسط داشته باشد.
هیچ گروهی در رشد و توسعه غرب به اندازه دانشمدان نقش نداشته‌اند. غرب توسعه خود را مدیون تمام دانشمندانی است که از قرن ۱۵ میلادی به بعد کشفیات و اختراعات خود را در اختیار دیگران قرار دادند و زمینه توسعه علمی را فراهم آوردند. دکارت، نیوتون، لایب‌نیتز، هیلبرت، هایزنبرگ و بسیاری نام‌های دیگر هستند که غرب را آنچه کردند که امروز می‌بینیم. جدای از تحولات فنّی این دوره، فضایی که کار این دانشمندان ایجاد کرد، زمینه فکری اختراعات و اکتشافات بیشتر را فراهم آورد. در دوره‌ای که ورزشکاران و بازیگران و خواننده‌ها چندان محبوبیتی نداشتند، کودکان به دانشمندان به دیده تحسین نگاه می‌کردند و آنها را الگوی خود قرار می‌دادند. هزاران دانشگاهی که در این دوره در اروپا ایجاد می‌شود و هزاران هزار کودکی که فراگیری علم را تحت تاثیر فضای علمی اروپا آغاز کردند، سنگ بنای توسعه در غرب را به وجود آوردند و بسیاری از بزرگ‌ترین دانشمندان تاریخ از کودکی به خاطر علاقه‌ای که به دانشمندی دیگر داشته‌اند، وارد این مسیر شده‌اند. می‌گویند نیوتون به قدری در انگستان محبوب بوده که زمانی که منازعات ریاضیدانان انگلیسی و برّ قارّه‌ای بر سر اینکه نیوتون زودتر مبانی دیفرانسیل را ایجاد کرده یا لایب‌نیتز، بالا می‌گیرد، مردم و دولت انگلیس برای مدّت طولانی رابطه خود را با برّ قارّه‌ای قطع می‌کنند. (که البته این مسئله موجب می‌شود که انگلستان تا سال‌ها از پیشرفت‌های اروپا عقب بماند.)

بازگردیم به کشور خود و سخن را کوتاه کنیم. کودکان سرزمین من از زمانی که چشم باز می‌کنند با فوتبالیستی همچون شفچنکو یا خواننده‌ای همچون ناصر عبدالهی آشنا و به ایشان علاقه‌مند می‌شوند. بزرگتر که می‌شوند، رامبد جوان و مهران مدیری دوست دارند، بیلی آیلیش گوش می‌دهند و در دوراهی مسی و رونالدو، دست به انتخاب سختی می‌زنند. اگر سیاسی باشند، بر مصیبت‌های رفته بر میرحسین موسوی ناله و زاری می‌کنند و اگر مذهبی باشند، با مرثیه‌های محمود کریمی گریه می‌کنند. اگر هم به ادبیات علاقه داشته باشند، با احساس اشعار حسین منزوی را می‌خوانند و التذاذ ادبی‌می برند.

اشتباه نشود! منظورم این نیست که این کارها کاملاً پوچ و بی‌فایده است. اتفاقاً بخشی از ذات بشر لذّت بردن از این امور است و کاملاً ضروری. اما نسلی که با تماشا و تحسین این سلبریتی‌ها  بزرگ می‌شود، زمینه فکری لازم برای ایجاد ارزش افزوده و توسعه را ندارد. آنها ایمان قهرمانی را نمی‌شناسند. مریم میرزاخانی را پس از مرگش علم یزید می‌کنند. آن هم نه به خاطر دستآوردهای علمی‌اش. بلکه به خاطر مسائل حاشیه‌ای. حتی لایب‌نیتز و نیوتون را هم کسی به آنها معرفی نکرده است. در هیچ شبکه تلوزیونی‌ای درباره ابن‌هیثم و خواجه نصیرالدین نشنیده اند. پس چرا باید بخواهند که مسیر آنها را دنبال کنند؟

ادعای بزرگی نیست ولی می‌توانیم ادعا کنیم که تا زمانی که حداقل بخشی از جامعه کار و شخص دانشمندان را تحسین نکند و الگو قرار ندهد، زمینه فکری توسعه اقتصادی، حداقل آنگونه که در غرب شاهدش بودیم، فراهم نمی‌شود.

از علی ملک محمدی
جستار نقد از نوع جستار

آخرین مطالب

نویسندگان