جستار http://j0star.ir نقد از نوع جستار Sat, 10 Nov 2018 22:26:03 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=4.9.8 نقد نقد جستار هشت http://j0star.ir/2at8/ http://j0star.ir/2at8/#respond Sat, 27 Oct 2018 18:18:56 +0000 http://j0star.ir/?p=82 آشفتگی را می پذیرم. آشفته نوشته بودم چون قصد نفی یا اثبات چیزی را نداشتم. هیچ ارجاعی ندادم و همه در حد اشاره بود و العاقل یکفیه الاشاره!هایلایت

 

Go to Hell!

انسان شناس نیستم اما حق پرسیدن پرسش های انسان شناسانه را دارم. آدم است دیگر می‌خواهد بداند. کل این متن طرح مسئله ای بیش نبود و نیست. هیچ سطری نتیجه نبود فقط گمان هایی بود که درگیرشان شدم.

Pullquote sample text

ام انسان ناطق یعنی انسان خردمند اما خرد را قدما مبهم باقی گذاشته اند و ما‌به‌ازای عینی برایش پیشنهاد نکردند.

البته ناطق به معنای سخنگو برداشت جدید تری است و نطق در معنای پیشینی خرد محض است و نه حتی قوه تکلم که خود تکلم که بعد ها به آن دلالت می‌کند.

زبان بازتاب خیال انسان است و وابسته به فعالیت ذهنی او و نه خرد. گوسفند هم این گونه فعالیت را دارد. منتها گوسفند بیچاره به قوه تکلم در تکاملش دست نیافته و آدم نشده.

]]>
http://j0star.ir/2at8/feed/ 0
نقدی بر جستار هشت: حیوان ناطق؟ http://j0star.ir/1at8/ http://j0star.ir/1at8/#respond Wed, 24 Oct 2018 06:24:51 +0000 http://j0star.ir/?p=63 رویکرد نویسنده ستودنی است که در آغاز از انسان‌شناسی شانه خالی می‌کند؛ زیرکانه بیان شده؛ چرا که رویکرد جایگزین را اعلام نمی‌کند؛ ولی اصلا تاثیر خوبی بر خواننده ندارد و از ارزش متن می‌کاهد. به هر حال محتوا آن‌قدر عمیق است که برای شروع به این نیمچه بند اولیه نیاز داشته باشد.

بندهای دوم و سوم در امتداد یکدیگرند؛ ریتم سریع محتوا به خواننده اجازه‌ی خسته شدن نمی‌دهد و مثال‌های متنوع به هر مخاطب عامی فرصت ندانستن بعضی از آن‌ها را می‌دهد. هر دو بند در مجموع روایت‌های مختلفی است از پرسش پاراگراف اول: «من کیستم؟» ساختار هر دو پاراگراف یکی است. ابتدا مثال‌های متعدد از همان پرسش می‌آید؛ بعد به یکباره زیر میز می‌زنیم: «شاید این ریسمان بافتن‌ها بیهوده باشد.»/«دنیای ما پر است از تعریف‌ها که خود را با آن‌ها گول می‌زنیم.» و پایان پاراگراف هم پرسش برانگیز به پایان می‌رسد. جنجالی‌ترین جمله‌ای که ساختار هر دو بند را متشنج کرده روایت «الانسان حیوان ناطق» و استنباط «خرد» از آن است؛ از دو جهت ساختار متن را به هم زده:

(۱) اولا این که نویسنده قسمتی از تاریخچه و فکت‌های مربوط به این پرسش را قبل از آن آورده و مرزبندی محتوایی پاراگراف دوم و سوم دقیقا مشخص نیست. بنابراین احساس آشفتگی می‌کنم که البته تاحدی هم به خاطر ژورنالیسم نویسی است.

دلیل دوم را هم جلوتر عنوان خواهم کرد.

نگارنده ترجیح داده تا بند سوم از بیان مستقیم آراء خود امتناع کند و به همان زیر میز زدن‌ها اقناع کند و در بند چهارم ادعای خود را علنی می‌سازد: «انسان در ادراک و احساس هیچ تفاوتی با دیگر موجودات ندارد» ادعای بزرگی است و از این جا ریتم متن هم فرق دارد. نگارنده از محافظه‌کاری دست کشیده؛ همان نویسنده‌ای که در سطور بالاتر صرفا از «انسان‌شناسی» شانه خالی کرده بود حالا جسورانه به «علوم شناختی» متوسل می‌شود. احتمالا اکثر مخاطبان در جایگاهی نباشند که مصادیق اثباتی را رد یا تایید کنند؛ البته در مجموع احتمالا خیلی‌ها نسبت به اثبات‌های این‌چنینی جبهه بگیرند؛ اثبات‌هایی که با مصادیقی غیر پیوسته و به ظاهر رادیکال پیش‌فرض‌ها را نشانه گرفته. به هر جهت مخاطبان با ذهنی مخالف و یا موافق به پرسش کاملا بجایی در بند پنجم می‌رسند: «راستی تمایزی بین انسانی که به ماه می‌رود با گوسفندی که میلیون‌ها سال هاست نشخوار می‌کند وجود ندارد؟» بند پنجم و ششم ساختار منسجم‌تری دارد؛ چرا که ترواش ذهن نگارنده است و یکپارچگی دارد؛ رمز موفقیت بشر را نه به «خرد» که به «زبان» بعنوان ابزار ارتباطی می‌دهد.

حدود دوسوم متن تماما در جهت این است که زبان را تا سرحد ابزار ارتباطی پایین آورد و مرز بین انسان و حیوان را کم‌رنگ کند. پرسش بزرگی است که ترجیح می‌دهم بدون تخصص حرفی نزنم و با ارجاع درون متنی نقدم را وارد کنم؛ اما (۲) مگر نویسنده همان کسی نبود که انسان را حیوان ناطق و نطق را معادل خرد گرفت؟ اگر اینچنین است پس زبان -حتی بعنوان یک ابزار- با خرد رابطه‌ی تنگاتنگی دارد.

مگر نویسنده همان کسی نبود که انسان را حیوان ناطق و نطق را معادل خرد گرفت؟ اگر اینچنین است پس زبان -حتی بعنوان یک ابزار- با خرد رابطه‌ی تنگاتنگی دارد.

بنابراین هر چقدر هم که اصل را از خرد بگیریم و به زبان بعنوان ابزار ارتباط نسبت دهیم، باز هم به ارزش‌های ساختاری ذهن انسان افزوده‌ایم. هرچند در ادراک مشابه انسان و حیوانات عمیقا شک دارم، اما از این رویکرد عارفانه هم بدم نمی‌آید و امیدوارم گوسفندها هم به بلندپروازی‌هایی که برایشان ترسیم کرده‌ایم دست یابند. البته امیدوارم ساختار خرد و زبانشان هم مشابه و یا بهتر از ما باشد و مثل ما اراجیف گویی کنند. چرا که گذرگاه موفقیت را در اراجیف‌گویی می‌بینم.!

]]>
http://j0star.ir/1at8/feed/ 0
نقدی بر جستار شش http://j0star.ir/1at6/ http://j0star.ir/1at6/#respond Mon, 01 Oct 2018 18:18:26 +0000 http://j0star.ir/?p=78 تقابل قدرت با تعامل داستان جدیدی نیست، به درازای تاریخ سرکوب پیشینه دارد. اما در روزگار ماست که این دوگانگی بیش از پیش دیده می شود.

این گزاره بدیهی است که انسان موجودی اجتماعی است و حیات او در قبال زندگی با دیگران است. اگر این گونه باشد پس معماری که هدفش تامین کالبد برای زندگی انسان است باید تولیدگر فضاهای تعاملی نیز باشد. مثال واضح این امر ساخت شوراهای شهر و سنیوریا در ایتالیای دوران رنسانس است.

اما در جوامع اقتدارگرایی مثل کشور ما هیچگاه این خواست ها فریاد زده نشدند. اگر فضایی برای تعامل هم لازم بود پس پرده بود و یا در پشت نقاب عناوین توجیه پذیری مثل مسجد، حسینه و تکیه و یا قهوه‌خانه ها. باغ های شیراز هم از همین قسم اند. به جرئت شیراز از معدود شهرهایی بود که دیدم و زندگی شهری در آن جریان داشت.

اما بعد فکر می‌کنم که فریاد جسورانه اما منفعلانه تعامل خواهی کلیشه شده و باید به فکر پیشنهاد مصلحانه بود. نمی‌دانم شاید بازآفرینش همان روش قدیمی هم کارساز باشد و یا بوده اما بمباران اطلاعاتی چنان که در آخر این متن شاهدش بودیم فقط خواننده ناآشنا را اقناع می‌کند که دردیست از دردها و درمان هم نمی‌دانیم…

و له الحمد

۸ مهر ۹۷

]]>
http://j0star.ir/1at6/feed/ 0
هشت: حیوانِ… http://j0star.ir/8-2/ http://j0star.ir/8-2/#respond Mon, 01 Oct 2018 06:19:46 +0000 http://j0star.ir/?p=80 به راستی که من انسان شناس نیستم. حتی  گزاره ای هم در انسان شناسی نمی‌دانم اما پرسش کلاسیک «من کیستم» مرا به توهماتی رساند راجع به این که چگونه انسان تعریف می شود که داستانش را بازگو می‌کنم.

زمانی بود که افلاطون برای توجیه و تشکیک وجود اشیا و افراد ایده “مثل” را مطرح کرد. به زبان ساده تر وجودی هیولایی و خارج از واقعیت محسوس. این ایده بسط یافت و در تفسیر آثار ارسطو مراتب وجود شکل گرفت و سپس پورسینا ادراک جهان را بدون انسان بی معنی شمرد و دستگاه فکری بشر انسان را مرجع وجود قلمداد می کرد. تا این جا انسان موجودی هوشمند یا بهتر بگویم تنها موجود هوشمند است که امثال برای اوست که از عالم معنا به عالم وقوع می رسند. اما شاید این آسمان ریسمان بافتن ها بیهوده باشد چرا که همان مفسران بودند که خیلی ساده تر گفتند که «الانسانُ حَیوان ناطق». انسان حیوان خردمند است. اما این خرد چیست؟

روزگاری برمن گذشت تا از استاد نه چندان دانایم فرضیه “ثانویه سازی” را شنیدم، که انسان موجودی است که برخلاف دیگر جانداران واقعیت را آنگونه که هست ادراک نمی کند بلکه برای خود از آن مدلی ثانویه می سازد. اولش مثل همه فکر می کردم که چه فرضیه هوشمندانه ای اما گذشت تا فهمیدم که این همان صورت انتحالی گزاره معروف انسان موجود متخیل است. به راستی که بازتولید این مفهوم بسیار صورت گرفته است. مثلا در “انسان خردمند” خواندم  که تمایز انسان در این است که می تواند دروغ بگوید و بسازد و دیگر حیوانات نمی توانند. گرچه به نظرم نفس قائل شدن تمایز پیش از اثبات دروغ است اما این تعریف هم تا جایی محترم است که ادعا می کند که انسان صاحب درکی از واقعیت خارجی ورا و فرای آنست و البته متفاوت. بازتولید دیگر این تعریف که مرا به نوشتن این قصه واداشت کتابی بود که ادعا می کرد تمایز انسان در مسیر تکاملیش داستان پردازی اوست و انسان “حیوان قصه گو”ست. انسان در طی تکاملش چیزی متفاوت از واقعیت خارجی برای خود ساخته و در آن زیسته که در هر زمینه ای شانی از داستان است. اما قصه این جا تمام نشده و دنیای ما پر است از این تعریف ها که خود را با آن ها گول می زنیم. مثلا یکی دیگر همین است که انسان موجودی است که می تواند خود را گول بزند!

این جا بود که حس کردم که به این جایم رسیده و دیگر کافی بازتولید این تعریف قدیمی. پس از این که فهمیدم که انسان در ادراک و احساس هیچ تفاوتی با دیگر موجودات ندارد موضوع برایم دردناک تر شد. علوم شناختی سال هاست که به این نتیجه رسیده که انسان نه در حواس پنجگانه و نه در عملکرد ذهن برتری خاصی بر دیگر حیوانات ندارد و حتی در مواردی شاخص های پایین تری را نشان می دهد. مثلا فقط انسان نیست که قصه گوست چون گربه ها هم رویا می بینند و این هم نوعی قصه است یا این که انسان در عمل هیچ اختیاری ندارد بلکه ذهن تصمیم از قبل گرفته شده را توجیه می‌کند… همه این ها و دیگر گزاره هایی که حاصل از تحقیقات علوم شناختی بودند مرا واداشت که تعاریف گذشته اژ بنیان مشکل دارند و آن هم قائل شدن به تمایز بین انسان و غیر بود.

اما به راستی تمایزی بین انسانی که به ماه می رود با گوسفندی که میلیون ها سال هاست نشخوار می‌کند وجود ندارد؟ بچه که بودم برداشتم از حیوان ناطق این بود که تفاوت انسان با دیگر حیوانات در این است که حرف می‌زند. نکند همین باشد؟ انسان نظام نشانگانی پیچیده ای دارد که با آن می‌تواند هر سطحی از ارتباط را برقرار سازد از دروغی ساده تا مفاهیم “بین الاذهانی” مثل جوامع خیالی. گوسفند هم خیال می‌کند و هم با گله اش جامعه ای را تشکیل می‌دهد اما چون ابزار ارتباطیش محدود به چند بع بع ساده است هیچ گاه به جوامع خیالی دست پیدا نمی کند. ذات این جوامع خیالی نیست که ارزشمند است بلکه مقتضیات آنست که بشر را در راه پیشرفت یاری کرده اند. موهوماتی مثل خط، پول، حکومت، بروکراسی و دین. بت پرستی و دیکتاتوری ها برای من بسیار ارزشمندند زیرا پله های پشت سرگذاشته ی انسان به سوی تمدن اند.

آیا روزی می رسد در دنیای ما که زبان نقش انحصاری برقرای ارتباط خود را از دست بدهد و مثلا نوعی سیم رابط مغزی اختراع شود که مغز گوسفند ها را به هم ارتباط می‌دهد و جامعه آن ها را چند قدم جلو می برد؟ نمی‌دانم اما احتمالا تا آن روز فقط ما انسان خواهیم ماند و فقط چون منی می تواند این اراجیف بی ربط را با ابزار زبان در یادداشتی مختصر پی هم بیاورد و سر خود شیره بمالد.

۸ مهر ۹۷

]]>
http://j0star.ir/8-2/feed/ 0
نقدی بر جستار هفت، به حال کدام بگرییم؟ معماری یا اسنادش؟ http://j0star.ir/1at7/ http://j0star.ir/1at7/#respond Fri, 28 Sep 2018 16:30:41 +0000 http://j0star.ir/?p=19 معروف است که در دوره‌ی سلطنت پهلوی اول و در عصر اقتدارگرایی که بازتعریف هویت ایرانی یکی از اهداف بود، معماری به‌مثابه یک ابزار تبلیغاتی مورد توجه حکومت قرار گرفت و آثار زیادی ساخته شد. منقول است که رضاشاه در هنگام بازدید و یا بهره‌برداری از این آثار، گاها انتظارات دیگری از شکل معماری آن داشته و نسبت به آن ابراز نارضایتی می‌کرد. بنابراین معماری آن‌زمان چنان قدرتمند بود که در برابر خرده‌فرمایشات یک «نظامی» بلندمرتبه مقاومت می‌کرد. رفتار قدرت با معماری احترام آمیز بود؛ اما این اصلا به آن‌ معنا نبود که معماری بر صندلی قدرت تکیه زده و امروزه از آن فروافتاده باشد.

معماری هرچقدر هم که قدرتمند باشد، همیشه وابسته به قدرت و ثروت است و تاریخ اثبات‌کننده‌ی این مدعاست. بنابراین پیشنهاد نگارنده‌ی این سطور این است که بجای تلاش برای تعالی دادن معماری بعنوان یک قدرت، تابعیت آن از قدرت را بپذیریم؛ بجای اصطلاح «ارتباط» معماری با قدرت از واژه‌ی «تابعیت» معماری از قدرت استفاده کنیم تا بر این نوع خاص از ارتباط تاکید کنیم؛ باید بپذیریم که معماری قدرت نیست و ابزاری است برای بیان قدرت. روزی که قدرت از معماری روی‌گرداند روز مرگ معماری است.

قدرت موتور محرکه‌ی ماشینی است به نام معماری و اسناد معماری، دستورالعمل‌های کار این ماشین است. چالش و دغدغه‌ی ما باید تمرکز بر درست بودن این ماشین باشد. ماشینی که خراب باشد، دستورالعمل‌هایش خوانده نمی‌شود. بنابراین تنزل یافتن اسناد معماری به کاغذ‌های دست‌وپاگیر و بی‌ارزش، معلول نابسامانی معماری ماست و به دور از انصاف است که مشکلات درونی معماری را به کارفرمایان نسبت دهیم. اسناد معماری صرفا میانجی معماران و کارفرمایان است. خیلی طبیعی است که کارفرمایان فعلی مثل گذشته ساده‌باور نباشند و به خود جرئت اظهار نظر بدهند؛ چرا که همه روزه در رسانه‌ها شهر فرنگ را می‌بینند و معماری شهر نابسامان خویش را با آن قیاس می‌کنند.

]]>
http://j0star.ir/1at7/feed/ 0
هفت: معماری و قدرت http://j0star.ir/7-2/ http://j0star.ir/7-2/#respond Fri, 28 Sep 2018 16:29:53 +0000 http://j0star.ir/?p=17 اسناد معماری را از جهت کارکرد حقوقی، می توان دستورالعملی  دانست  برای تعیین نحوه  سرمایه گذاری متوجه به پاسخگویی به نیازهای آینده. بنابراین، اسناد معماری:

  •  دستور العمل است، یعنی متضمن احکام است و “باید” و “نباید” دارد. بعضی چیزها و کارها را مجاز می شمارد و بعضی چیزها و کارها را ممنوع می کند. خاصیت دستورالعملی و تجویزی و تحکّمی معماری، هم در مراحل آغازین فرایند و در هنگام تدبیر فضا و هم در مراحل پایانی و پس از آن در هنگام بهره برداری از فضا، آشکار و غیر قابل انکار است. از این جهت معماری با قدرت و سیاست، نسبت دارد و به آن تنه می زند و تأثیر می گذارد.
  • موضوع دستور العمل معماری “سرمایه” است. یعنی تعیین می کند که سرمایه ای نقدی یا تعهدی که برای مقصودی انتفاعی یا اجتماعی یا . . .  یا ترکیبی باید تبدیل به ساختمان بشود، چگونه و به چه ترتیب بکار گرفته شود و تغییر شکل یابد. از این جهت معماری با ثروت و اقتصاد، نسبت دارد و به حوزه های حضور و تأثیر آنها وارد می شود.
  • مقصود از هر معماری کردنی، پاسخگویی به نیازهایی است که در آینده بروز خواهد کد. زیرا که بهره برداری از فضای محصول معماری در هر حالت، نسبت به تصمیم گیری در باره شکل و محتوای آن، مرحله متأخّری است و بنابراین هر تصمیمی در هر زمانی که در هر مرحله از فرایند معماری کردن گرفته شود، موضوعی را در آینده دور یا نزدیک تعیین تکلیف می کند. از این جهت معماری با اجتماع و فناوری نسبت دارد.

نسبت های سه گانه معماری که از کارکرد حقوقی آن ناشی می شود، به آن جایگاهی میانجی و مسیطر می بخشد؛ هم پیوند دهنده است و هم تعیین کننده. بنابراین قدرتمندان و ثروتمندان، بخصوص در ساختارهای ایدئولوژیک، این جایگاه و کارکرد را بر نمی تابند و بر آن می شورند و معماری را از این جایگاه فرود می آورند تا بتوانند منویّات و شهوات ایدئولوژیک خود را مسلّط کنند. این شورش بر جایگاه معماری، علاوه بر اینکه گاهی از جانب کارکنان در دیسیپلین های همکار (مانند تخصص های ساختمانی و تأسیساتی) و در حال گسترش (مانند ارزیابان اجتماعی و فرهنگی) رخ می دهد، اغلب از جانب کارفرمایانی است که پیشینه نظامی، روحانی یا سرکارگری دارند؛ یعنی اغلب کارفرمایان ما در حال حاضر. و از قضا این جنبه دوم آسیب رسان تر و حتی مهلک است.

۱- نظامیان که در سلسه مراتب قدرت جز از فرادست خود فرمانی نمی شنوند، قادر به این نیستند که معماری را همچون دستورالعمل بپذیرند، و بنابراین در جایگاه کارفرما، در هر پروژه ای، تمام تلاش خود را برای تخطی از مفاد آن دستورالعمل  و سپس به هیچ انگاشتن آن به کار میگیرند و نهایتا کل دیسیپلین معماری را همچون اجزایی از سربازان صفر یک پادگان می انگارند و با همین انگاره با آن روبرو می شوند. فرمانبر و مطیع و سربزیر و آرام میخواهند، و آنچه را میخواهند به دست می آورند.

۲- روحانیان که اغلب حق را در انحصار خود می دانند و دیگران را بطور کلی از فهم آن بی بهره میشمارند، قادر به این نیستند که دیگری را در باره تعیین تکلیف آینده صاحب حق یا حتی نگرش ببینند و به هر ترتیب در برابر هر گونه موضوعی که به نوعی به آینده مرتبط باشد، می ایستند و آن را از مسیر و حیّز انتفاع خارج می کنند.

۳- سرکارگران که گروهی دیگر از کارفرمایان ما در حال حاضر هستند، جز مواردی را که مستقیما توسط کارگری که سواد فنی ندارد قابل اجرا باشد، یعنی تک بعدی، بدون پیچیدگی و سرراست، درک نمی کنند. اما از آنجا که فرایند معماری بخشی مهم از محصول آن است، در آن مفاهیم و ساختارهایی بیان می شود که واجد ویژگی های مطلوب سرکارگران نیست، یعنی نظریه پردازی و مفهوم سازی و . . . است. بنابراین آنان نیز در کنار دو گروه دیگر، بر معماری می شورند، و معماران را با انگ بیگانه با عمل! می نوازند.

نتیجه این می شود که معماری فاقد قدرت شود. معماری عاجز، نزدیک بین و عملیاتی!

وقتی معماری از صندلی قدرت فرود افتاد، دیگر دستور العمل نمی تواند صادر کند، و بنابراین غافل از سرمایه و آینده، به خال و خط مشغول خواهد شد، و ابتدا به طراحی و سپس به ترسیم فروکاسته می شود. چنین نظام واره ای، شایسته هر نامی هست بجز معماری. حالا دیگر خطاست اگر انتظار داشته باشیم که همانگونه که معماری های تابناک و درخشان دوران های گذشته، متعلق به محیط زمانی و مکانی آن دوران ها، پدید آمده و پاری به یادگار مانده، در این دوران هم چیزی پدید آید و بپاید و بماند. نخستین گام در گشودن راه برای معماری کردنی که محصول آن نشانگر ویژگی های این دوران باشد، اصلاح ویژگی های این دوران است، و از جمله خصلت کارفرمایان.

نویسنده: محمدباقر طباطبایی (برگرفته از کانال تلگرام دیده‌بان معماری)

]]>
http://j0star.ir/7-2/feed/ 0
شش: تعامل‌ستیزی در عصر تعامل‌گرایی http://j0star.ir/6-2/ http://j0star.ir/6-2/#respond Fri, 31 Aug 2018 06:10:41 +0000 http://j0star.ir/?p=50
وقتی که در کنار سعید -دوست شیرازی‌ام- در باغ ارم قدم می‌زدم از بُنِگاه‌های این باغ می‌گفت. فضاهایی که از گذشته به یادگار باقی مانده و مردم با صحبت و تعامل مسائلشان را حل می‌کردند. این فضا مرا به یاد حیاط مرکزی دانشگاهِ سعید انداخت که درب‌هایش توسط حراست قفل شده است! حیاطی زیبا، با تناسب و پر از درختان نارنج که سال‌هاست بر روی دانشجویان بسته شده تا مبادا کسی از این بنِگاه استفاده کند! نمی‌دانم مقابله با بنگاه چه سودی دارد؟!
ساعتی بعد راهی حافظیه شدیم؛ نمادی شاعرانه‌ از فرهنگ ایران‌زمین. هادی با قریحه‌ و بلاغتش ما را دور خودش جمع کرده بود؛ غزل می‌خواند و فالمان می‌گرفت. گاهی هم تعابیر امروزی و طنزآلودی نثار صاحب فال می‌کرد. کم‌کم مردمی غریب گرد ما جمع شدند و بعضی هم از این جمع دوستانه فیلم می‌گرفتند. زبان مشترک ما و این مردم، اشعار حافظ بود. اما این لحظات آرام و دلنشین چندی نپایید و به‌ناگاه نگهبان حافظیه بالای سرمان ظاهر شد و درگوشی با سعید صحبت کرد. باید سریع از حافظیه بیرون می‌آمدیم؛ آن‌قدر سریع که سعید ترجیح داد ماجرا را بیرون از حافظیه برایم توضیح دهد. انگاری اشعار حافظ چیزهایی دارد که نگهبانان حافظیه دوستش ندارند! اما اگر خواندن اشعار حافظ برای یک جمع دانشجویی بد است چه جایگزینی وجود دارد؟ راستش را بخواهید فقط چند دقیقه قبل از آمدن به حافظیه در پارک کناری، ده‌ها جوان مخمور را در تاریکی‌ شب می‌دیدم که سرنوشتشان مثل چهره‌‌هایشان پشت دودها مبهم بود. جوانانی که بی‌صدا در کنار یکدیگر ایستاده بودند؛ اصلا زمان ایستاده بود و انگاری سال‌هاست که این مکان آلوده است. هیچ نگهبانی نبود که آن‌ها را از پارک بیرون کند! فکر کنم داغ داشتن یک جوان معتاد خیلی باشد!
راستش را بخواهید فقط چند دقیقه قبل از آمدن به حافظیه در پارک کناری، ده‌ها جوان مخمور را در تاریکی‌ شب می‌دیدم که سرنوشتشان مثل چهره‌‌هایشان پشت دودها مبهم بود.
درد های دنیای امروزی برای تمام دنیا یکی است و آفات دنیای مدرن، با کمی تاخیر بر ما هم عیان می‌شود. اکثر پیش‌بینی‌ها حکایت از آن دارد که تا سال ۲۰۵۰ بزرگ‌ترین بیماری بشر افسردگی است. سال پیش سازمان بهداشت جهانی شعاری قابل تامل انتخاب کرد: «افسردگی، بیا حرف بزنیم!» برای مقابله با افسردگی باید زبان و مفاهیم مشترکی یافت و توسط آن‌ها تعامل ایجاد کرد. چند ماه پیش انگلیس «وزارت تنهایی» را تاسیس کرد. جهان برای مبارزه با افسردگی آماده می‌شود و ما همچنان غافل یا آگاهانه سرمایه‌های عظیم فرهنگی یا زبان مشترک خودمان را سرکوب می‌کنیم؛ اما چرا ما با رویگردانی از ذخایر فرهنگی‌مان به استقبال آفات دنیای مدرن می‌شتابیم؟! متاسفانه زبان مشترک اگر مورد استفاده قرار نگیرد فراموش می‌شود؛ زمان علیه ماست…
]]>
http://j0star.ir/6-2/feed/ 0
نقدی بر جستار پنج http://j0star.ir/1at5/ http://j0star.ir/1at5/#respond Sun, 19 Aug 2018 18:17:52 +0000 http://j0star.ir/?p=76 من متن را از آخر می‌خوانم. ابتدا با نگارنده همدلی می‌کنم چراکه هدف در معماری قابل ترجمه است اما شاید مابه‌ازای فلافل فروشی‌های شکم‌پر‌کن و رستوران مجلل را دقیق نیابم. ولی مهم نیست مقصود دو سر طیف معماری کیفی است گیرم با خط‌کشی خاص. جوج های شمال و شوری غذای دختران دم بخت کار را سخت‌تر می‌کند. نمی‌فهمم که مقصود، انگیزه و قصد معمار است برای ساخت ساختمان یا کاربری بعدی فضا که به روابط اجتماعی و امثالهم می‌انجامد. مثلا خانه‌ی مادر‌بزرگ دلنشین است نه برای این که معمارش آن را دلنشین ساخته که به یمن وجود مادربزرگ. اما باز هم مهم نیست. نمی‌دانم که ترجمه گوجه‌ای که سس کچاپ می شود در معماری چیست. چون مصالح معماری بسیار ناشناخته ترند و هرکسی نمی‌شناسد حتی خود معماران. اما بیشتر مواد آشپزی را همه دیده‌اند. اینجاست که می فهمم مشکلم با این تمثیل طول و دراز چیست. آشپزی حرفه‌ای است که حرفه‌ای هایش در همه‌ی خانه‌ها پیدا می‌شوند و آدمی ناگزیر است که محصولش را هر روز به کار ببرد اما معماری فقط در وجه دوم با آشپزی مشترک است. معماران عده‌ی معدودند. اما این هم خیلی اهمیت ندارد. برای من مهم این بود که از خواندن متن لذت بردم. بیان سهل‌الوصولی داشت که سر راست دلالت‌هایش را می‌رساند. شاید سرتاسرش چیز جدیدی به من نیفزود اما برای کسی که هم آشپزی می‌کند و هم معماری، باب دیدگاه جدیدی را گشود. تمام متن داشت می‌‌گفت که هم معماری و هم آشپزی چیزی از جنس طراحی‌اند و من هم این گفته را تصدیق می‌کنم.

]]>
http://j0star.ir/1at5/feed/ 0
پنج: قاشق چنگال معماری کجاست؟ http://j0star.ir/5/ http://j0star.ir/5/#respond Fri, 17 Aug 2018 06:06:32 +0000 http://j0star.ir/?p=48 آیا هدف ما از آشپزی مشخص هست؟ حتی اگر بعضی از اهداف را پیش‌فرض حساب کنیم، بازهم هدف همیشه یکی نیست! چرا که گاهی فلافل فروشی‌های شکم‌پر کن را بهترین پاسخ می‌دانیم و گاه حاضریم پولی چندبرابر فلافل را صرف انعام مسئول رستورانی مجلل کنیم! البته بعضا پیش می‌آید که هدف از آشپزی محدود بزرگ‌تر از یک وعده‌ی غذایی باشد؛ قطعا جوج‌های شمال بهترین بهانه‌‌ برای دورهمی است؛ مشهور است که قدیم الایام، دختران دم بخت برای بیان تمایل خویش به ازدواج، غذا را شورتر از حد معمول می‌پختند. بعضی وقت‌ها هم اهداف بوی آرمانی و ایدئولوژیک می‌گیرد: معنای یک روز غذا نخوردن گاه عبادت است و گاه اعتراض به ظلم. اخیرا شاهدیم که آشپزی در جدی‌ترین حالت ممکن ادا می‌شود و به فرقه گرایی می‌انجامد و گیاه‌خواران و خام‌گیاهخواران و امثالهم با ذکر فرقه‌ی خود در بیو ی اینستاگرام، اعتقادات خویش را فریاد می‌زنند! اما هر آنچه که از آشپزی می‌بینیم، یک نتیجه‌ی نهایی است. از کودکان مهدکودکی خواستند که میوه‌ی اولیه‌ی سس کچاپ را حدس بزنند و تقریبا هیچ‌یک پاسخ درستی نداد. به مرور زمان برای ما طبیعی شده که گوجه‌ی بی‌مزه‌ی گرد می‌تواند به یک طعم‌دهنده‌ی شیرین تبدیل شود. شاید الان احساس غرور کنید که می‌دانید میوه‌ی سس کچاپ چیست. اما آیا مطمئنید که کالباس دیروز از گوشت گربه بوده یا گاو؟ چالش‌های دیگری هم وجود دارد! نمی‌دانم که چقدر از آشپزی دیدنی است، چقدرش چشیدنی و چقدرش بوییدنی؟ اما مطمئنم که آشپزها امروزه با ارائه‌ی تصویری آشپزی در دنیای رسانه‌ای خیلی راحت عوام‌فریبی ‌می‌کنند.

حقیقتش نسبت به یک مساله‌ی آشپزی حسادت می‌کنم: این که مردم برای خوردن مجبورند که برای یک لحظه بصورت خودآگاه قاشق و چنگال بدست بگیرند و در معماری این مرحله وجود ندارد!

صنف آشپز و یا حتی مادران ما –بصورت فرض در فرهنگ ایرانی- به ارائه‌ی آشپزی خویش می‌پردازند؛ ولی ممکن است که از بیان روش آشپزی و فنون آن امتناع کند، کم سخن بگوید و اگر کسی در کارش دخالت کند سریعا این دوگانگی را خطری برای محصول نهایی می‌بیند: «آشپز که دوتا شد یا غذا شور می‌شه یا بی‌نمک» آشپزها می‌دانند که مردم سلیقه‌های متفاوتی دارند و بنابراین با تعبیه‌ی نمک‌دان و ادویه‌جات غذایی در کنار غذا، محصولی منعطف را به مخاطب ارائه می‌دهند. حقیقتش نسبت به یک مساله‌ی آشپزی حسادت می‌کنم: این که مردم برای خوردن مجبورند که برای یک لحظه بصورت خودآگاه قاشق و چنگال بدست بگیرند و در معماری این مرحله وجود ندارد! اگر حوصله داشتید یکبار دیگر متن را بخوانید و بجای آشپز و آشپزی واژه‌ی معمار و معماری را جایگزین کنید.

]]>
http://j0star.ir/5/feed/ 0
نقدی بر جستار چهار http://j0star.ir/1at4/ http://j0star.ir/1at4/#respond Wed, 08 Aug 2018 06:21:15 +0000 http://j0star.ir/?p=61 مطلب پیش رو برای اثبات است؛ گزاره‌های ادعایی دارد و به‌وسیله‌ی گزاره‌هایی دیگر پشتیبانی می‌شود. در چنین ساختار منطقی و غیرکلیشه‌ای، مهم‌ترین نکته، ارتباط منطقی بین گزاره‌هاست. بنابراین ترجیح می‌دهم نقدم را با تاکید بر این موضوع پیش ببرم.

«هنر ابزار بیان است» نخستین گزاره‌ی مهم متن است که دو بار -یکبار درست در ابتدای متن و یک بار هم پس از شرح «سیر تاریخی» هنر- آمده. «سیر تاریخی» میان این دو گزاره‌ی یکسان قرار گرفته و گویی برای اثبات آن بیان شده. اما بنظرم سیر تاریخی «هنر ابزار بیان است» را اثبات نمی‌کند؛ بلکه موضوع را پیچیده‌تر کرده و اثبات آن را دشوار‌تر می‌سازد. چند سطر پایین‌تر مساله پیچیده‌تر هم می‌شود: «هنر مهارتی است برای انتقال اندیشه». بنظرم بر این گزاره دو ایراد وارد است: اولا، آن که هنر مهارت تلقی شده که همان‌گونه که در سیر تاریخی مفهوم هنر در غرب به آن اشاره شد، تلقی مهارت برای هنر مفهومی پیشا رنسانسی است و این جا بصورت عام مورد استفاده قرار گرفته. ثانیا، واژه‌ی اندیشه، نوع خاصی از هنر را پررنگ می‌کند که همه‌گیر نیست. نقد بر این گزاره به این خاطر بود که به‌یاد داشته باشیم که گزاره‌ی «هنر مهارتی است برای انتقال اندیشه» فقط در ساحت هنر یونانی در دوران کهن مورد تایید است و از این گزاره نباید در پاراگراف بعدی که زمان به الان و مکان به تهران تغییر می‌یابد استفاده کرد.

گزاره‌ی بسیار مهم پایانی که موضوع مقاله هم شده، «معماری هنر نمی‌باشد» از چند جهت قابل بررسی است. اول این که از عمد و البته با توضیحات کافی و وافی، از بخش کوچکی از معماری متعالی در عصر حاضر چشم‌پوشی شده تا «معماری» در این‌جا معادل «معماری بازاری» تلقی شود و گزاره‌ درست باشد. من هم با این گزاره موافقم که این نوع از معماری هنر نیست. اما مساله‌ی قابل تامل شیوه‌ی اثبات این گزاره است که بنظر جای اشکال دارد: نگارنده پس از شرحی از یونان قدیم به ایران معاصر می‌آید و بنابراین در دستگاه فکری یونانی به بررسی مساله می‌پردازد. اتفاقا در چنین گزاره‌ای، اثبات این مساله بغایت سخت است. اول این که اگر هنر مهارتی است برای انتقال اندیشه، بنظرم پاسخ به محدودیت‌ها و منطقی ساختن و توجه به مسائل واقعی جامعه هم نوعی از انتقال اندیشه است؛ بنظرم نگارنده باید بر بی‌منطقی تاکید می‌کرد تا بر منطق آگاهانه‌ی معماران ایرانی امروزی. نکته‌ی بعدی این‌که چند سطر پیش نگارنده تاکید کرده که هنر معماری در دستگاه فکری یونانی محدود به آکروپلیس شده و بنابراین اصلا خانه‌های قوطی کبریتی مساله نیست. «حقیقت آن است که معماری، امروز چه مجموعه های بزرگ حکومتی بسازد و چه آلونک هایی از این قسم حرفه ای نیست جز شناخت محدودیت ها چاره‌جویی برای آن‌ها حال اگر ته مانده‌ای هم ماند به عرصه هنرنمایی معمار می‌رسد.» بنظر، نگارنده در سطور آخر و برای جمع بندی بهتر از منطق فاصله گرفته و جملاتش درگیر نقد‌های ژورنالیستی و کلیشه‌ای شده؛ با کدام متری این حد از بدبینی نسبت به معماری امروزی این مساله روشن می‌شود؟ نگارنده در ادامه از «خلاقیت» می‌گوید، در حالی که رابطه‌ی خلاقیت با هنر و معماری نامشخص است. بدین خاطر می‌توان گفت که استفاده از «خلاقیت» هم برای جلوه دادن به نتیجه‌گیری است.

]]>
http://j0star.ir/1at4/feed/ 0